نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شمسی و روی زمین با روی ماه افتادهای تا اذان مانده چرا در سجدهگاه افتادهای؟ سینه تنگ و عرصه تنگ و غربتِ تو میکُشد زیر دست و پای دشمن بیسپاه افتادهای گفت بابا دست خود را حائلِ رویت کنم راست گفته، مثل زهرا بیپناه افتادهای ایستادم به روی پنجهی پا اما حیف دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد **** گر نگاهی کند به ما زهرا دردها را دوا کند زهرا کم مخواه از عطای بسیارش هرچه خواهی عطا کند زهرا نه این مقامِ کنیز او فضه است تا دگر خود چهها کند زهرا روز محشر که با شفاعت خویش حشرِ دیگر به پا کند زهرا همچو مرغی که دانه برچیند دوستان را جدا کند زهرا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد