
شده مأنوس غصّهها زینب شده آماج طعنهها زینب توی غربت اسیر و آواره میره همراه ناقهها زینب تو غل و زنجیر داره میره شام میزنن عمّه جان و توی مسیر شام همه با خنده میدنش آزار میبرن دست بسته عمّه رو توو انظار یا اباعبدالله آقای من... توی کوفه چقدر بلا دیدن تا زمین خوردن همه خندیدن توی بازار کوفه نامردا همگی پیش عمّه رقصیدن همه از رو بام میزدن با سنگ میزدن روی صورت زن و بچّه چنگ جلو چشماشون زدن حرف بد زدن حرفای ناروا همه بیش از حد یا اباعبدالله آقای من... ای امان از غریبی و غربت ای امان از جسارت و غارت تو شلوغیِ کوچههای شام میزدن اهلبیت و با نیّت چه اذیّتها که نشد توو شام میزدن اهلبیت و عدّهای از روو بام دل آلُ الله رو میسوزوندن توی بازارا اُسرا رو میچرخوندن یا اباعبدالله آقای من...