سلام فلسفه‌ی چشم‌های بارانی

سلام فلسفه‌ی چشم‌های بارانی

[ حاج محمدرضا بذری ]
سلام فلسفه‌ی چشم‌های بارانی
سلام آبروی سجده‌های طولانی

بیا که ما همه چشم از گناه می‌پوشیم
چرا تو این همه از خلق رو بپوشانی

چقدر موقع قحطی صدا زدیم تو را
و یادی از تو نکردیم در فراوانی

قرار بود بسازیم خانه‌ی دل را 
چه شد ‌که ساخته شد خانه‌های اعیانی

چه عهدها که پس از هر دعای عهد شکست
چه ندبه‌ها که نشد موجب پشیمانی

چقدر در پی ما گشته‌ای چراغ به دست
میان همهمه‌ی کوچه‌ی چراغانی

نه روضه‌های مُحرّم تو را تسلّی داد
نه شاد کرد تو را جشن‌های شعبانی

خودت بیا و بشین و بخوان و اشک بریز
خودت خطیب، خودت مستمع، خودت بانی
****
غربتم گشت در این شهر زبانزد زهرا
رفتی و آن‌چه نباید سرم آمد زهرا

زندگی تلخ‌تر از مرگ برایم شده است
بین این دو شده‌ام سخت مردّد زهرا

دردم این است مغیره سر منبر رفته
حرف دین می‌زند آن واعظِ مرتد زهرا

مجلس ختم گرفتم حسنت ریخت به‌هم
آخه هیچ کس از در و همسایه نیامد زهرا

چه کنم بابت این طرز امانتداری؟
شرم دارد علی از روی محمد زهرا

چه کنم ثانیه‌ای زینبت آرام شود؟
شده دلتنگیِ او بیشتر از حد زهرا
****
ارکانِ فَلک زِ حرکت افتاد 
مولای سخن به لکنت اقتاد

نیستی تا که دگر اشک مرا پاک کنی
حقّش این بود که آن شب تو مرا خاک کنی

چه بگویم، نگفته‌ام پیداست
غمِ این دل مگر یکی و دوتاست؟

به‌همم ریخته است گیسویی
به‌همم ریخته است مدّت‌هاست

یا برگرد یا آن دل را برگردان
یا بنشین یا این آتش را بنشان

یا زهرا یا زهرا یا زهرا...

مانده هنوز بسترِ تو گوشه‌ی اتاق
با ناله‌اش چه کار کنم باغبانِ من؟

مانده است چند تار مویت بین شانه‌ات
چشمم چو دید تیر کشید استخوان من

یادم نمی‌رود که دَر افتاد روی تو
پیچید شعله‌ای به پَر و پای موی تو

یادم نمی‌رود سر تو ریختند و بعد
آتش به روی معجر تو ریختند و بعد

تک تک چهل نفر همه از روت رد شدند
گلبرگ‌های شاخه‌ی یاسم لگد شدند

لطمه بر این تحمّلِ مردانه‌ام زدند
مَردم! زنِ مرا وسط خانه‌ام زدند

حالا منم که از تو خجالت‌زده شدم
حالا منم که سخت مصیبت‌زده شدم

زهرا حلال کن سر من بود هر چه شد
پای دفاعِ باورِ من بود هر چه شد
****
گلم بودی و گلاب کردنت
طبیبای شهر جواب کردنت

چقدر پشت دَر عذاب کردنت
تو رو داغِ بوتراب کردنت

اوباش زدن
اون حرومزاده می‌زد غلاماش زدن
پیش چشم همه شلّاق به دستاش زدن
اوباش زدن

فریاد زدن
سر مادرم جلوی بچه‌هاش داد زدن
مادرم همین که توی کوچه افتاد زدن
فریاد زدن

یکی طبیب خبر کنه مادرم از هوش رفت
روی تنش دَر افتاد یه لشکر از روش رفت

نگفت با خودش که این مادره
رو چشم تو جای انگشتره
الهی خدا ازش نگذره 
کبود می‌شی هر چقدر می‌گذره

بیمار نبود 
چشمای مادرِ من که قبل از این تار نبود
مادرم نیمه‌شبا این همه بیدار نبود

تا دَر شکست 
جوری با لگد زدن سینه شکست سر شکست
جلوی اهل محل، غرور حیدر شکست

ستون خیمه‌ی حیدر سبک‌تر از پَرِ قو شد
بعیده نیمه‌جونِ من دوباره مثل زهرا شه
****
دیروز تاکنون چقدر خوردم زمین
از دخترت بپرس دقیقا شمرده‌ است

رشیده آمده بودی خمیده برگشتی
لااقل گیسوی زینب را کمی شانه بزن

دنیا دیگه لطفی برا حیدر نداره
علی تنها شده یاور نداره

بگید همسایه‌ها راحت بخوابند
دیگه این خونه مادر نداره

پربازدید‌ترین‌های شعر اول حاج محمدرضا بذری امام زمان(عج) و فاطميه(فاطمیه)

پربازدید‌ترین‌های شعر اول امام زمان(عج) و فاطميه(فاطمیه)

محبوب‌ترین‌های امام زمان(عج) و فاطميه(فاطمیه)

محبوب ترین‌های حاج محمدرضا بذری

نظرات