
سرِ سفره به غذا که نظرش میافتاد فکر اطفال گرسنه به سرش میافتاد شیرُخواره بغل تازه عروسی میدید یادِ لالای رباب و پسرش میافتاد گِله میکرد ز چشم بد بازاریها سرِ بازار همینکه گذرش میافتاد گوسفندی جلویش ذبح شد و رفت از حال به دلش روضهی ذبح پدرش میافتاد این چهل سال فقط سینه زد و گفت: حسین یادِ گودال فقط سینه زد و گفت: حسین یادِ روزی که ز خیمه نگران زد بیرون با عصا گریهکنان، سینهزنان زد بیرون بیرمق جانب گودال نظر میانداخت دید با یک سرِ آشفته سنان زد بیرون از تن شاه لباس عربی را بردند نیزه از هر طرفِ پیکر آن زد بیرون چادر فاطمه را هم بهخدا خونی کرد خونِ آن حنجر خشکیده چنان بیرون زد حاجت این دل غمدیده روا میشد کاش آن چهل منزلِ در پیش دوتا میشد کاش دور ناموس خدا حلقهی نامحرم بود خواست کاری بکند، حیف که فرصت کم بود آن طرف چشم نوامیس به دستانش بود این طرف بر روی دستش گرهای محکم بود هرکه پرسید ز بازار، فقط گفت: الشّام گفت: آنقدر بدانید که خولی هم بود وسط مجلس مِی تکیه به زینب دادم چون که بر عرش خدا تکیه زدن حقَّم بود گذر از شام به جز طعنه و آزار چه داشت؟ سهل ای کاش که همراه خودش پارچه داشت ******* زینبم قلبم خون شد از هجران بهر تسلّایم بخوان قرآن ای سر چرا خاکستری شد روی ماهت؟ قرآن بخوان زینب به قربانِ صدایت ای حسین جانم ... ****** زینب ای سر تا به پا افروخته یادگارِ خیمههای سوخته زینب ای در عشق و برتر از همه این تویی زهرای بعد فاطمه عاشقان که مست از مِی میشوند ناگَه از اسرار مِی کِی میشود؟ سرِّ مِیخواری و مستی زینب است عاشقان یکتاپرستی زینب است ****** بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا تشنهی آب فراتم ای اَجَل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا