نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

زهیر گفت حسینا بخواه از ما جان حبیب گفت حبیبا بگیر از ما سر سپس به معرکه عابس اجد ننی گویان در این پیروهن از شوق و زد به زهرا سر بنازم ام وهب را به پارهی تن گفت برو به معرکه با سر ولی میا با سر خوشا با حال غلامش به آرزوش رسید گذاشت آخر سر روی پای مولا سر چنان که یک تنه دیگر به آرزوش رسید به روی چادر زهرا گذاشت سقا سر
هنوز نظری ثبت نشده