نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

زهر افتاده است بر جانت تب و آتش شده است مهمانت میفشاری ز درد دندان را میکِشی زانوان بیجان را شعلهها سرکش است، میدانم جگرت آتش است، میدانم شده وقت غروب بین مسیر به زمین پا مکوب بین مسیر به سر خود عبا کشیدهای و سر خود را کجا کشیدهای و پیش زهرا زمین مخور اینقدر تک و تنها زمین مخور اینقدر آه با چشم تار افتادی وای پنجاه بار افتادی این چه زهریست بیصدا شدهای؟ چقدَر مثل مجتبی شدهای حیف! دور و برت برادر نیست غیر آن چند تا کبوتر نیست به سر تو برادری که نبود خوش بهحال تو، خواهری که نبود خواهری نیست بینفس بدود سمت تو روی خار و خس بدود خواهری نیست بین نامحرم گاه پیش تو، گاه پیش حرم پُر خون است روی پیرهنت به در حجره میکشی بدنت سر تو دور از همه افتاده روی دامان فاطمه افتاده سرفهها آمد و امانت برد آتش زهر استخوانت برد به زمین چنگ میزنی، شاید لحظهای این نفس به لب آید لب گزیدی که ناله تا نزنی پیش این طفل دست و پا نزنی ریخت مژگانت از عزای حسین گریه کردی ولی برای حسین
هنوز نظری ثبت نشده