نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

زندان رواقِ روشنی شد غرق نورت دیوارها نمناک از شرم حضورت دهلیزها مستاند هنگام عبورت زنجیر، تسبیحی به دستان صبورت این بندها در بندِ زلف دلپذیرت موسای دربندی و هارونها اسیرت یوسف که ترس از تنگیِ زندان ندارد مصر وجوداست او غمِ کنعان ندارد نوح هست و بیم از موج و طوفان ندارد جانِ جهان است او، هراسِ جان ندارد عاشق دلش دریاست، حتی کنج زندان آیینهی دنیاست، حتی کنج زندان ای هفت دریا غرق در دریای صبرت هفت آسمان یک نقطه در پهنای صبرت ای هفت شهرِ عشق در معنای صبرت زانو زدند ایوبها در پای صبرت آقا! به این حجم بلا عادت ندارم باید بگویم شاعرم، طاقت ندارم در بند بود و عالمی دربند اویند بسیاری از سادات از پیوند اویند شهزادگان فرزانهگان فرزند اویند هر گوشه فرزندان دانشمند اویند وا میکند بر روی ما بن بستها را بابَ الحوائج شد بگیرد دستها را موسای ما از طور سینا بیعصا رفت این نوح روی موجی از اشک و دعا رفت دردا که با دُردانهی زهرا چهها رفت تا پر کشیده اول دلش پیش رضا رفت بی او، اگر چه عشق، مشکیپوش میشد نور خدا بود او، مگر خاموش میشد معصومه دلتنگ است، چشمانش به راه است پایان این قصه، گمانم اشتباه است فهمیدهاند انگار یوسف بیگناه است بر صورتش اما چرا ردّی سیاه است؟ سنگینی شلاق و آن بازو؟ خدایا! زنجیر بر آن قامتِ دلجو؟ خدایا! خون و شکست طاق آن ابرو؟ خدایا! چنگال زندانبان و آن گیسو؟ خدایا! ***** بابا نبودی ببینی پَرِ معجرم سوخت بالا نبودی ببینی که موی سرم سوخت ***** تو را از حرم تا جدا کردن خودم دیدم کوچه وا کردن چقدر بابام مادری بودی که رو پهلوت نیزه جا کردن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد