نصب اپلیکیشن نوا
تصویر علی اکبر زادفرج - در رگ رگش نشانه‌ی خون کریم بود

در رگ رگش نشانه‌ی خون کریم بود

[ علی اکبر زادفرج ]
در رگ‌رگش نشانه‌ی خون كریم بود 
او وارث كمال پدر از قدیم بود 

دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود 
این كودک شهید، كه گفته یتیم بود؟ 

وقتی حسین سایه‌ی بالای سر شود 
كو آن دلِ یتیم كه تنگِ پدر شود؟

در لحظه‌های پُر تپشِ نوجوانی‌اش 
با آن دلِ كبوتری و آسمانی‌اش 

با حكم عمه، عمه‌ی قامت كمانی‌اش 
بر تَلِّ زینبیه بُوَد دیدبانی‌اش 

ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﻀﺮ ﻋﻤﻪ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍست  
ﺩﻭﺭ ﻋﻤﻮ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ 

خورشید را به دیده شفق‌گونه دید و رفت 
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت 

از خیمه‌گاه همچو غزالی دوید و رفت
تا قتلگاه همچو کبوتر پرید و رفت 

می‌رفت پا برهنه در آن صحنه‌ی جدال 
می‌گفت: عمه، جانِ عمو کن مرا حلال

***

پا برهنه شد و به میدان زد
داد می‌زد: عمو رسیدم من
دست من هست پس نبُر دیگر
تیغِ زیر گلو، رسیدم من

چقدر دیر آمدم 
تیغی بوسه بر دست مهربانت زد

***

دارد به قتلگاه سرازیر می‌شود 
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می‌شود 

کم‌کم خمیده می‌شود و پیر می‌شود 
یک آن تعللی بکند، دیر می‌شود 

در موجِ خون، حقیقتِ دریا نشسته است
دورش تمام، نیزه و تیرِ شکسته است 

***

ایستادم به نوکِ پنجه‌ی پا امّا حیف 
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

آه زینب تو ندیدی، به خدا من دیدم 
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد 

***

دستش برید و گفت: که ای وای مادرم 
آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم
در خون تپید و گفت: که ای وای مادرم

وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست 
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست 

خونش حنا به روی عمویش کشیده است 
از عرش آفرینِ حسن را شنیده است 

مشغول ذکرِ بانوی قامت‌خمیده است
تیری تمام‌قد به گلویش رسیده است 

***

عمه ببین نیزه را به مشت گرفته
موی عموی مرا

***

تیری که طرح حنجره‌اش را به هم زده 
آتش به قلبِ مضطر اهلِ حرم زده 

یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در احاطه‌ی گرگانِ یک سپاه 

فریاد مادرانه‌ای آمد: که آه آه 
دارد صدای اسب می‌آید زِ قتلگاه 

***

حنجر او زِ قفا ریخت به هم
بس کن شمر

***

پُر از زخمی، به زخمای همه مرهم شدی خیلی 
با سرنیزه به هم ریختن تنت رو، کم شدی خیلی

عبا حتی نمی‌تونه تنت رو جمع کنه از خاک
فقط کار حصیره بردنت، دَرهَم شدی خیلی 

***

زیر پا بود تن تو، نمی‌دیدن تو رو انگار یه عده 
زیر پا بود تن تو، لگد کردن تو رو هر بار یه عده

از خیلیا دلگیر شدی
یه عده با عصا زدن، زمین‌گیر شدی 

رو خاک دیدم پُردَرد تو رو 
چهل‌تا نعل تازه زیر و رو کرد تو رو 

***

با سر دَویدم سمت تو تا سینه‌ات را 
از زیر پای شمر بردارم، عموجان 

من بی‌زره یادِ جمل را زنده کردم 
مانند بابایم هنر دارم، عموجان 

دردِ یتیمی را کنارت حس نکردم
پیش خودم گفتم پدر دارم، عموجان 

تیر از تنم رد شد، تنم را به تنت دوخت
خیلی برات دردسر دارم، عموجان 

***

به فکر دخترات بودی حسین‌جان، از دلهره مُردیم
جای آبِ خنک، تیرهای داغ لشکرو خوردیم 

***

دیدم که جای آب لبت نیزه می‌خورد 
از آن به بعد آب به لبانم حرام شد 

***

ای احترام واجبِ زینب 
دَمِ غروب عریان شدی

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل