نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اصغر، ولی هر اکبری بیچارهی توست ای تو پناه هر که شد آوارهی تو ای ذرهپرورتر زِ شمس آسمانها خورشید خالِ کوچکی بر رخسارهی تو بابُ المراد و قبلهی هفت آسمانی بابَ الحوائج پیشهی هموارهی تو باید برای مدح تو یک عمر کوشید صدها کُتُب باید نوشت بر محضر تو چوبِ عصای موسیِ عمران کجا و چوبی که آماده شده برای گهوارهی تو گهواره نه، فرماندهیِ عالمین است فرماندهی کُلِ قوا طفلِ حسین است *** بچه را از رباب میگیرد خیمه را اضطراب میگیرد تا که دستوپا میزند علیاصغر تیر دارد شتاب میگیرد مگر حنجرِ به هم خورده چقدر آب میگیرد؟ *** به عزیزدلِ خیمه نظرش افتاده هلهله باز به جان پدرش افتاده حرمله خبر نبینی دو نشان را زدهای پسرش را زدی امّا پدرش افتاده *** ماندهام بین دو راهی کجا رَوَم چشمم که رفته سیاهی کجا رَوَم جان رباب من به همه رو زدم نشد دنبال آب من به همه رو زدم، نشد افسوس مادر تو شب شادیات ندید چشم رباب حجلهی دامادیات ندید *** علیاصغرم دیدی آخر که دید دشمن ناامیدیام لبخند میزند به محاسن سفیدیام *** ارباً اربا نشده این علی از اهل حرم پیکرش ماند، ولی سر به کناری افتاد پدر گردنش کج، پسر گردنش کج و این دو زِ هم خجالت کشید *** حرمله خدا زمینگیرت کنه الهی داغ ببینی، پیرت کنه یه جوری زدی، زمینگیرم کنی الهی خدا زمینگیرت کنه **** جگرت آب شد از شدت گرما، چه کنم؟ روی دستم مکن انقدر تقلّا، چه کنم؟ آب از کافر اگر خواسته بودم میداد مشکلم حل نشد حتی به تمنّا، چه کنم؟ *** رنگش پریده پسرم، از تشنگی بیحساب سوخته تمومِ بدنش به زیر نور آفتاب هم تشنه هم گرسنهاشه، داره میسوزه جیگرم یا راحمَ الطفلِ الصغیر، رحمی بکن به پسرم بعد تو دیگه ای علی، یه خندهی سیر ندارم از مادرت گله نکن، منو ببخش شیر ندارم مادر فدات، یادم نمیره اون صدای خندههات آخه چرا رو نیزهها بازه چشات؟ شرمندهام، نشد کنم کاری برات برو که میشی تا ابد تو قلب بابا ساکنو تازه میخواستم بکنم تنت لباس محسنو به جان تو سهشعبه است اندازهی تنت علی با تیر حرمله تو رو از شیر گرفتنت علی ای دندون شیریه یا تیرِ میونِ دهنت الهی که دیگه نشه پامالِ اسبا بدنت لالا لالا، یه بار به ما مادر نگفتیا غنچهی نشکفتهی من شکفتیا میری رو نیزهها یه وقت نیفتیا لالا لالا، لالا بخواب آروم رو دستای زهرا بخواب آروم **** از زندگی سیری چند سالته، کوچیکتر از سیری از زندگی سیری داغ یه طفل سخته سرِ پیری آنچنان تیر کشید که گفتم کمان شکست تقصیر تیر بود که استخوان شکست حالا خاکش کن و غصهاشو نخور میره اون دنیا کنار عموهاش مادرت مادری میکنه براش *** حسین از آن عشقی که زِ تو مُنفَک است میترسد بین این قبر عجیب تاریک است، پسرم کوچک است میترسد من چگونه جای سنگ لحد مثل اهل قبور بگذارم؟ آه باید به جای گهواره، پسرم را به گور بسپارم *** اِسمَع اِفهم یا علیاصغرِ من ای صدای گرفتهی باباست *** وای اگر بغضِ تیر خوردهی من سرِ شِکوِه به کفر باز کند جای دارد پس از نمازِ به تو یک نفر هم به من نماز کند *** علیاصغرم دیدم از دور که با نیزه بلندت کردن *** ببینید، ببینید، گلم رنگ ندارد ولی آمده میدان سرِ جنگ ندارد گلم سرخ و سفیده از اون قطعِ امیده لالایی لالایی، لالایی لالایی...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد