تصویر حاج محمود کریمی - روح مناجاتی کعبه‌ی حاجاتی

روح مناجاتی کعبه‌ی حاجاتی

[ حاج محمود کریمی ]
روح مناجاتی کعبه‌ی حاجاتی
تو رأفتی تو رحمتی تو جد ساداتی

(خوش آمدی مولا، خوش آمدی مولا)
(خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی مولا)

******
بر بیت حق بگذاشت پای
دیگر نمی‌دانم چه شد؟

شد میهمان کبریا
دیگر نمی‌دانم چه شد؟

آن بیت شد بیت‌الولا 
دیگر نمی‌دانم چه شد؟

او بود و مولا و خدا
دیگر نمی‌دانم چه شد ؟

آمد به دنیا مرتضی 
دیگر نمی‌دانم چه شد؟

انگشت باید بر دهان
خاموش باید لاجرم

******
(مرغ دل ما چه خوش هوایی دارد
ایوان نجف عجب صفایی دارد)

*******
بر گرد دیوار حرم
برپاست شور و ولوله

فوجی ز حیرت خام شد
خیلی دگر در ولوله

گفتی که شهر مکه را
لرزانده در هر زلزله

رفته‌ست تا پای جنون
هوش از سر هر سلسله

یاد زنی بی یاور و
بی همدم و بی قابله

غافل که پیش ذوالنعم
غرق است در اوج نعم

در مکه کس پیدا نشد
کاین راز را افشا کند 

ممکن نشد میر حرم 
باب حرم را وا کند

گردون بسی گردید کان
گمگشته را پیدا کند

می‌خواست زمزم کعبه را
از دست خود دریا کند

می‌رفت تا دنیا به‌پا
هنگامه‌ای برپا کند

نزدیک بود افتد وجود
از غصه در چاه عدم

ناگه ز دیوار حرم
نور حلال آمد برون

سیاره‌ی برج اسد 
باب السپاه آمد برون

ماهی که مِهرش خنده زد
از خاک راه آمد برون

در اشتیاق دیدنش
دل با نگاه آمد برون

یعقوب کو تا بنگرد
یوسف ز چاه آمد برون

عیسی عیان شد بر فلک
موسی برون آمد ز یم

اسد الله در وجود آمد
در پس پرده هرچه بود آمد

*******
بهر شرف داد از صدف
آن گوهر یکدانه را

یک‌باره در انوار او
پوشیده دید آن خانه را

چون جان شیرین در بدن
بگرفت آن جانانه را
سیمای حق صبحانه را

می‌خواست بندد در قمات
آن بازوی مردانه را

کان بندها را شیر حق
بگسست چون تاری ز هم

کای زات یزدان را اسد
اصلاً چرا این دست را

باللَه نداند بست کس
جز کبریا این دست را

خواندند از صبح ازل
دست خدا این دست را

گویند تا شام ابد
مشکل گشا این دست را

فرمود ختم الانبیا
صاحب لوا این دست را

هرجا خدا غافل شود
آنجا منم صاحب علم

***
مادر نبند این دست را
کاین دست از حیدر بود

این دست بر جسم علی
از آه پیغمبر بود

این دست بر اوج سماء
افلاک را رهبر بود

این دست بر ویرانه‌ها
ایتام را یاور بود

این دست چون گل راه را
چون زل حق بر سر بود

این دست آمد دستگیر
افتادگان را از کرم

**
در خاطرت ناید مگر
ای مادر پاکیزه خو

روزی که باشی شدی
بر چشمه‌ساری روبرو

اهریمن وحشت تو را
شد حمله‌ور از چهار سو

بهر نجاتت ناگهان
آمد جوانی ماه‌رو

او شیر را رم کرد و تو
دادی گلوبندت به او

آن کو که دادی هدیه‌اش
ای مهربان مادر منم

**
شرمنده‌ام حمایت من بی نتیجه ماند
دستم شکست و بند ز دست تو وا نشد

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد