نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

رسیدهام که به این زخمخورده جان بدهی به روح خستهی این ناتوان، توان بدهی زبان اشک مگر شرح حال من گوید خدا کند که به درد دلم زبان بدهی دچار فتنهی تردیدها نخواهم شد به گوش خستهی جانم اگر اذان بدهی خراب راهم و گمکردهای پریشانم نشستهام که تو راه مرا نشان بدهی هزارپرده به یکسو زَنَم اگر ای عشق به چشمهای زمینگیرم آسمان بدهی مرا که سوخته امّید بیتو در این شهر دوباره میشکفم گر تو سایهبان بدهی بیا بگو که پس از ابر، آفتابی هست بیا که خانهی خورشید را مکان بدهی ببار حضرت باران که خواب سنگین است مگر به رایحهات شهر را تکان بدهی ببین که گریهکن حضرت اباالفضلیم بیا که اشک به چشم کویرمان بدهی دوباره اسم اباالفضل آمده آقا بیا به لطف عمویت به سینه جان بدهی دوباره آمدهام، باز هم گرفتارم گدای یک نذر حضرت علمدارم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد