نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دگر بر چهرهی ماهت قمر بودن نمیآید به من انگار باباجان پدر بودن نمیآید خیالش هم نمیکردم که از تو اینقدر ریزد به قد و قامت تو مختصر بودن نمیآید صدایت سوی چشمم بُرد و به زین زمین خوردم که بر این پیر تنها بیپسر بودن نمیآید تو را این سو و آن سو باد دارد میبرد با خود عزیز من به تو مانند پر بودن نمیآید برای اولین بار است میخندند بر بابا به من در پیش لشکر خون جگر بودن نمیآید مرا عباس آورد و مرا زینب به خیمه برد به بابای غریبت درد سر بودن نمیآید بمان ای غیرتی اینجا که بر ناموس این خیمه میان قاتلانت در به در بودن نمیآید عصایم شانهات بود و عصایم بر زمین افتاد به این دست شکسته بال و پر بودن نمیآید خدایا زحمت من را چه بد پاشیدهاند از هم به تو اصلاً به زیر دشنه و تیغ و تبر بودن نمیآید تو را باید که از دست سپاهی جمع سازم آه ز من دنبال تیغ صد نفر بودن نمیآید سرت را خوب شد نگذاشتم با نیزه بردارند به ما در بینشان دنبال سر بودن نمیآید به من انگار باباجان پدر بودن نمیآید
هنوز نظری ثبت نشده