دلم میخواست امشب اشک چشمم را خبر میکرد
حسین محمدی فامپسندیدن8
بازدید5.6K
دلم میخواست امشب اشک چشمم را خبر میکرد دلم میخواست دستم خاک عالم را به سر میکرد دلم میخواست پایم امشب از ماندن حذر میکرد به قبرستانِ دلگیرِ ابوطالب گذر میکرد دلم میخواست خیس از گریههای ابرها باشم دلم میخواست امشب زائر آن قبرها باشم بهشتی باز هم از جنس خاکی نازنین آنجاست مزار پارههای قلبِ ختمُالمرسلین آنجاست یقیناً قطعهای از جنّتِ حق در زمین آنجاست چرا که مرقد خاکیِ اُمُّالمؤمنین آنجاست شدم سرمست از شهدی که شیرین کرد کامم را به بانویم خدیجه عرض کردم تا سلامم را سلام ای مادرِ اسلام، سلام ای خانم، ای بانو سلام ای بیقرارت چهارده معصوم، ای بانو سلام ای سنگ خاراتت در کفت چون موم، ای بانو سلام ای مظهر یا حیّ و یا قیوم، ای بانو تو حیّای زنده خواهی ماند تا وقتی که دین زندهست تو قیّومی و با تو پرچم اسلام پایندهست قدمهایت ندیده هیچگاه از پا نشستن را نکردی صرف ای سروِ صحیح فعل شکستن را چگونه میتوان فهمید اینسان چشم بستن را به سودایِ یتیمِ مکّه از دنیا گسستن را برای تاجری چون تو که در مکّه سرآمد بود همه دیدند که سرمایهات عشقِ محمّد بود اَلا یا کاشفالکربِ پیامبر سیبِ لبخندت سلامت داده جبرائیل از سوی خداوندت به جنّت هاجر و حوّا و مریم آرزومندت تو را کافیست بشناسیم از اوصاف فرزندت جر اینکه خواجهی لولاک احمد همسرت باشد گواهِ عصمتت این بس که زهرا دخترت باشد خانم، اَلا ای یاد تو آرامشِ پیغمبرِ مکّه اَلا ای تربتِ تو قبلهگاهِ دیگرِ مکّه اَلا ای سایهی دست کریمت بر سر مکّه یتیمانِ تو از راه آمدند ای مادرِ مکّه قرارِ دل، دلم را عاری از هر بیقراری کن کریمه، باز مهمان آمده پس سفرهداری کن میان بستر افتادی و باری مانده بر دوشت پُر از فریادِ بیتابیست بر لبهای خاموشت صدای گریهای گویا طنین افکنده در گوشت ببین زهراست که بیتاب افتاده در آغوشت نگاهت حسِّ تلخِ لحظههای واپسین دارد وصیّتهایت امشب حرفهایی آتشین دارد گمانم در نگاهِ دخترت آزار میبینی و داری خانهای با آتشِ بسیار میبینی کسی را آشنا بین در و دیوار میبینی میان پهلویِ گل، تیزیِ یک خار میبینی ببین که دستهای تازیانه میرود سویش همین که دخترت افتاد، دَر افتاد بر رویش