نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دلش با عشق حق دمساز گردید پس از روزی بر احمد بازگردید چو داد انگشتری را بر پیمبر بر او کردی نظر آن نیک منظر بدیدی حک شده با عشق بی حد پس از نام خدا نام محمد نبی فرمود که ای مرد خدایی بگفتم نام حق را حک نمایی لب سلمان چو گل یکباره بشکفت جواب عقل کل را اینچنین گفت که ای روشنگر دین الهی تو خود از عشق من بر خود گواهی به یادت زنگ غم از دل زدودم به حکاک اینچنین امری نمودم که بعد از نام خلاق توانا نویسد نام نامی شما را در این اسما ز سوی حی عادل بر احمد پیک حق گردید نازل چنین از قول حق گفتا بر احمد که ای آیینهی خلاق سرمد ز بس من هم علی را دارمش دوست برایم نام او زیبا و نیکوست علی را من ز نور خود سرشتم خودم با دست خود نامش نوشتم که تا بخشم عقیقت را صفایی ز انوار ولی کبریایی علی آیینهی رب ودود است علی جان دعا روح سجود است خودم دادم به ناز ناز شصتش زمام آفرینش را به دستش چو خط و خال حیدر را کشیدند به عشق او تو را هم آفریدند این کفر نباشد سخن کفر نه این است تا هست علی باشد و تا بود علی بود *** چرا انگشت و انگشتر نداری؟ چرا عمامهای بر سر نداری؟ اگر کشتند چرا خاکت نکردند؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد