دل افسردهام از زندگی
حاج جواد حیدریپسندیدن17
بازدید4K
دلِ افسرده ام از زندگی آمد بیزار میرسد بس که به گوشِ دل من نالهی زار نالهی وا أبتا می رسد از سوختهای کز دلِ مادر گیتی ببرد صبر و قرار شَرری زُهرهی زهرا زده در خرمنِ ماه که نه ثابت به فَلک ماند و نه دیگر سیار جورها دید پس از دورِ پدر در دوران نه مساعد ز مهاجر، نه معین از انصار بُت پرستی به درِ کعبهی مقصود و امید آتشی زد که بر افروخته تا روزِ شمار شررِ آتش و آن صورتِ مَهوش عجب است نورِ حق کرده تجلّی مگر از شعلۀ نار طورِ سینای تجلّی متزلزل گردید چون بِدان سینهی بی کینه فرو شد مسمار نه ز سیلی شده نیلی رخِ صدّیقه و بس شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو من نگویم چه شد اینک در و اینک دیوار دلِ سنگ آب شد از صدمهی پهلو که فتاد گوهری از صدفِ بحرِ نبوّت به کنار بس که خستند و شکستند ز ناموسِ الله بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار محتجب شد به حجابِ ازلی وقتِ هجوم گر شنیدی که نبودش، به سر و روی، خِمار بَند در گردنِ مرد افکن عالَم افکند بُت پرستی که همی داشت به گردن زُنّار رفت از کف، فدک و نالهی بانو به فلک نه که حرفش شرفی داشت، نه قدرش مقدار روزِ او چون شبِ دیجور و تنِ او رنجور لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار غیرتش بس که جفا دید ز امّت نگذاشت که پس از مرگ وی آیند به گِردش اغیار