نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در آستانت، از تو پنهان نیست حیرانم مانند یک نوزادِ پاکم زیر بارانم پای مرا بشکن که پابند خودت باشم دستم به دامانت، ببین آلوده دامانم پشت تو راه افتادن من سر به راهم کرد به آیهی قرآنِ دور گنبدت سوگند یاد تو میافتد دلم قرآن که میخوانم بین تمام مردهای کل این عالم مبهوت مردی زنان اهل نوغانم گرچه عراقیها نجف یا کربلا دارند با بودن تو سربلندم اهل ایرانم راهی به غیر از راه مشهد را نمیدانم هرجا که باشم کفتر جلد خراسانم گفتند کارت را بگو گفتم هزاران شکر از نوکرانِ نوکرِ قصر سلطانم چشمم به غیر از کربلا چیزی نمیبیند از آن زمان که خیرهی آیینه بندانم پیش رضا آوارهی ذکر حسین جان و پیش حسین آوارهی ذکر رضا جانم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد