نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

جونبهلب رسیده؛ بس کن من دیگه توون ندارم داغ هرکسو ببینم طاقت جووون ندارم اشکام اجازه نمیده ببینم تو بین صحرا، کجایی عزیزم دستت یهجا؛ تن، یهجا؛ تو بگو که باید کجا من برم اشک بریزم باز یهبار منو صدا کن توو دلم نمونه حسرت این وداع آخرینه پسرم صورت رو صورت جسمت شبیه یه تسبیح پاره دونهبهدونه، جدا از هم افتاد این اوّلینبار به عمّهزینب چیدم تنت رو ولی جمع نمیشه جسمت هنوزم کمه ای علیجان روو صورتت اَشبَهِ به پیمبر زخمه چرا اینهمه ای علیجان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد