نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

توو خیمه جونبهسر شدم عمّه نمیذاشت بیام اومدم به دریای خطر زدم مثل عمو جنگیدن بلدم عجب برو بیایی؛ چه عطر آشنایی یه نالهای، صدایی؛ تا که بفهمم کجایی عمّه میزد صدا؛ هول شدم آسمون شد سیاه؛ هول شدم اومدم روو زمین، دیدمت میزدی دستوپا؛ هول شدم تا مقتل، گریه میکنم واسه دوباره یتیمشدنم باید این سدّو بشکنم بتشکنم؛ زادهی حسنم مثه غروب خورشید، پنهون توو نیزههایی به قلب من نظر کن تا که بفهمم کجایی چشمم از سیل خون، درد گرفت قلب هفتآسمون، درد گرفت حرمله اومد و تیر زد و سینهی هردومون، درد گرفت اومد پیشت کبوترت تا که بگرده به دور سرت از میدون تا به قتلگاه روی زمین ریخته بالوپرت من بین این هجومم؛ تو زیر دستوپایی یهبار دیگه بلند شو تا که بفهمم کجایی میشنوم سینهت، آه میکشه نعره، کلّ سپاه میکشه ما رو سرنیزشون تا ته گودی قتلگاه میکشه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد