نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

تو بی قراری من نیز بی قرار ترینم که من غریب ترین مرد در تمام زمینم کشیده است از آن سو مدینه تیغ به رویم کشیده است از این سو فراق تو به کمینم به حال و روز تو گیرم که اشک شرم نبارم چه سازم این عرقی را که مانده روی جبینم علی به خاطر بسترنشینی تو بگرید تو هم به خاطر من گریه کن که خانه نشینم به چادرت متوسل شدم که باز بمانی منی که کهف امانم منی که حصن حصینم مرا شکستن پهلو مرا شکستن بازو چنان شکست که مِن بعد با شکست عجینم تو را زدند و خدا خواست من ببینم و دیدم خدا کند که فراق تو را ب صدای در، دری که تو شعله سوخت دری که یه میخ و توی سینه دوخت به جای جیغ توی خاکستر و دون کی میدونه چی تو دست فضه بود
هنوز نظری ثبت نشده