
ای جانِ جهان، جهانِ جان ادرکنی قیوم زمین و آسمان ادرکنی احیاگر صدر دم مسیحیا، الغوث یا حضرت صاحب الزمان، ادرکنی یا صاحب الزمان... بیا امید ما همه، بیا عزیز فاطمه شبا شبای ماتمه، بیا عزیز فاطمه کوه غم این دلم باشه، هزارتا مشکلم باشه میگم بدون واهمه، بیا عزیز فاطمه به همه پشت پا زدم، تورو فقط صدا زدم تو روضه ها تا یادمه، بیا عزیزِ فاطمه صدا زدم تو ندبهها، عین معز الاولیا بیا دلا پر از غمه، بیا عزیز فاطمه امید قلب مصطفی، یابنعلی مرتضی منتظرت یه عالمه، بیا عزیزِ فاطمه بیا تو صاحب الزمان، روضهی مادرو بخون تا به فداش بشیم همه، بیا عزیزِ فاطمه بیا روزای آخره و روبه قبله مادره میگه با اشک و زمزمه، بیا عزیزِ فاطمه برا امام مجتبی، یاد شهید کربلا روضه بخون تو علقمه، بیا عزیزِ فاطمه به حق علی و به پهلوی زهرا خدایا محیا کن امشب فرج را به آن دم که در بین دیوار و در بود به آن دم که محسن برایش سپر بود گرفت آنچنان محکم از شال مولا که دشمن کشیدش به دنبال مولا جدا گشت دستش ز دامان حیدر ولی با غلاف آن غلافی که آخر ردش تا شب ده بر بازویش بود ولی بازویش بهتر از پهلویش بود چه پهلوی بشکستهای داشت زهرا ولی خب لب بستهای داشت زهرا به مولا نمیگفت از زخم پهلو نمیگفت از زخم بازو و ابرو به آتش زد اما پرش سوخت زهرا پرش با سر و معجرش سوخت زهرا چنان شمع آتش گرفت و پرش سوخت بمیرم که با معجرش صورتش سوخت در آن دم که زهرا گرفتار در بود کنارش دل مرتضی شعله ور بود بمیرم برای علی غیرتش کشت که بر صورت همسرش رد چنان حالهای بود بر صورت ماه فقط میکشید از جگر آه جانسوز پس از کوچهها قتلگاه آمده ای وای که بر روی نی رأس شاه آمده ای وای تنش ماند و رمل بیابان و خورشید کسی راز گودال اورا نفهمید سرش را بریدند و بردند و رفتند تنش را به صحرا سپردند و رفتند سرش داغ بیانتهایی جگر سوز شباشب به صندوق و بر نیزه هر روز به خون شد بدل اشکها از جفول رفت چهل منزل از گیسوی نیزه خون رفت چهل منزل افتاد و بر نیزه برگشت رسید آخرین منزل و رفت در طشت چو طشت آخرین منزل از داستان شد پذیرای لبهای او خیزران شد دوباره لب سنگ خورده دوباره شد از ضربهی خیزران پاره پاره پس از بوسهی خیزران در سحرگاه به سوی خرابه روان شد سر شاه سپردند سر را به طفلی سه ساله که در عاشقی بود صاحب رساله پس از آن که شد آنهمه درد حاشا چه کرد آن سه ساله، تماشا، تماشا تماشا تماشا که فرصت ندارم بجز دیدنت هیچ حسرت ندارم همین چند روزی که رفتی شکستم بابا تو از نیزه افتادی، از پا نشستم اگر سنگ خوردم فدای سر تو اگر جان سپردم فدای سر تو که مردم میارزد به دیدار دل عجب دلبری مانده از او، فقط سر سری سنگ خورده، سری چوب خورده که خولی به کنج تنورش سپرده ولی سر برای حضور تو کافیست بابا مرا بوسهای از تو کافیست بابا