
به های و هوی کوی او؛ به زلف توو به تووی او به هر نفس، به هوی او، به حقّ آبروی او که راه عزّت وطن، نجات تو نجات من ره شکست اهرمن نهفته در سبوی او پس از تمام دردها از این جهان رفته غارت به فتنه مبتلا و دشمنان سلطهجو فرار کن بهسمت عشق فرار کن بهسمت نور فرار کن بهسوی حق فرار کن بهسوی او چه غم ز کوه مشکلات و روزهای بی ثبات و غصّه از همه جهات و رنج و سختی و بلا؟! چه غم ز سوگواری و مریضی و نداری و عذاب جیب خالی و قضاوتای نابجا؟! از این زمانهی تباه و شهر پر گناه و قلبهای مثل شب سیاه و مکر مردم دو رو فرار کن بهسمت عشق فرار کن بهسمت نور فرار کن بهسوی حق فرار کن بهسوی او سلام نون و القلم! سلام نور از عدم سلام شاه محترم! سلام کشتی نجات سلام فخر مفتخر! سلام سرًٓ مستتر سلام خیر سربهسر! سلام منبع صفات به یاد اوّلین نظر و شوق یک نظر دگر اضافه شو به جمع عاشق هنر بیا به جستجوی او سلام کن بهسمت عشق سلام کن بهسمت نور سلام کن بهسوی حق سلام کن بهسوی او