نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

این غم از هر غمی بزرگتر است قبرشان هم مصیبتی دگر است قبرهایی که جبرئیلِ امین به طواف آید از بهشتِ بَرین نه نگهبان نه پاسِبان دارد نه حصاری نه سایبان دارد نه چراغی که تا سحر سوزد نه کسی تا چراغی افروزد ای بلند اَخترانِ چرخ بَرین ای زُحَل ای عطارُد ای پروین مشعل شام تارشان باشید شمعهای مزارشان باشید تو هم ای اَبر آسمانِ آبی تو هم ای نور ماه مهتابی تو هم ای دیده کن روان جویی تو هم ای خِیل مژه جارویی تو هم ای سیل اشک آبی ریز بر سرِ خاکشان گلابی ریز قبرشان تا چُنین خراب بُوَد دلِ ما شیعیان کباب بُوَد مشکلی دارم ای بقیعِ عزیز ای تو ما را شفیعِ رستاخیز یاد داری شبی چو قیر، سیاه نه چراغی نه پرتویی از ماه علی آورد با دو دیدهی تر بدن پاک دُختِ پیغمبر دیدی آیا در آن شب تاریک بازو و پهلوی وی از نزدیک راستی پهلویش شکسته نبود؟ بازوی او سیاه و خسته نبود؟ دستهایش هنوز آبله داشت؟ زیر لبها هنوز هم گله داشت؟
هنوز نظری ثبت نشده