تصویر حاج علی کرمی - بر فاطمه و پور دلیرش صلوات

بر فاطمه و پور دلیرش صلوات

[ حاج علی کرمی ]
بر فاطمه و پور دَلیرَش صلوات
میلاد حسین و علی و عباس است
بر شاه و ولی عهد و وزیرش صلوات

به دنیا اِزدِهام اربعین‌های تو ثابت کرد
که شاه واقعی اصلا فراخوانی نمی‌خواهد

بیرق سلطنت افتاد کیان را ز کیان
سلطنت سلطنت توست که پاینده لواست

دشمن تو کشت ولی نور تو خاموش نگشت
آری آن جلوه که فانی نشود، نور خداست

بحر مواج ولا را گوهری پیدا شد
آسمان‌های شرف را قمری پیدا شد

پدر پیر خرد را پسری پیدا شد
همه گفتند حسین دگری پیدا شد

مژده ای اهل وِلا باز ولی آمده است
که علی ابن حسین ابن علی آمده است

ماه امشب عَرقِ شرم ز پیشانی ریخت
مهر اَموار خود از بحر گل‌افشانی ریخت

آسمان از سر و رو اختر نورانی ریخت
نقل در مقدم آن بانوی ایرانی ریخت

اَخترِ کشورِ ایران به جهان ماه آورد
قرص خورشید به هنگام سحرگاه آورد

دُخت ایران که به خلق دو جهان مام آورد
اختر عِزّ و جلالش به لب بام آمد

ذره‌ای بود که بهتر ز مه تام آورد
شهربانو که جهان بانوی اسلام آورد

پسری زاده که عیسی‌ست ز جان پابستش
ریسه زد مریم اگر بوسه زند بر دستش

پسری زاده علی نام و محمد مرآت
چه پسر خاک دَرَش آبروی آب حیات

چه پسر ابد خدا و به خدا جلوه‌ی ذات
به کمال و به جلال و به جمالش صلوات

یوسف فاطمه را نور دو عین آورده
که حسین دِگری بهر حسین آورده

این پسر دست گل یاسین است
این پسر طوطیِ گل‌خانه عِلیین است

این پسر جان حسین است و روانِ دین است
فاطمی روی و علی خوی و نبی آیین است

این پسر کعبه و چشم همگان زمزم اوست
زندگی بخش همه عالم و آدم دَمِ اوست

سجاد که آئینه بود یزدان را
تفسیر کند صحیفه‌اش قرآن را

شیطان که نکرده سجده اما سجاد
بشکست سجودش کمر شیطان را

این کریمی‌ست که دشمن همه شرمنده‌ی اوست
این اسیری‌ست که آزادی یک بنده‌ی اوست

این خطیبی‌ست که خون شهدا زنده‌ی اوست
این خدا نیست ولی خَلقِ خدا بنده‌ی اوست

این تجلیٰ جمال ازلی می‌باشد
این علی ابن حسین ابن علی می‌باشد

در سپهر عظمت ماه تمامش گویند
شَجَر و کوه و دَر و دشت سلامش گویند

جن و انس و ملک و حور امامش گویند
گرچه دُشنام به دروازه‌ی شامش گویند

حَبلِ ایمان همه رشته‌ی قنداقه‌ی اوست
سُرمه‌ی چشم ملائک همه از ناقه‌ی اوست
سُرمه‌ی چشم ملک خاک ره ناقه‌ی اوست

مخزن سِرّ الهی‌ست دل آگاهش
خُزّانَ العِلم و منتحی‌الحِلم
و اصولَ الکَرم و قادَتَ الاُمَم
و عَناصِر‌َ الاَبرار

مخزن سِرّ الهی‌ست دل آگاهش
زینب فاطمه مَبهوت جَلال و جاهش

رُخ گل انداخته از بوسه‌ی ثارالله‌اش
حوریان فِیض گرفتند ز خاک راه‌اش

این همان است که هستش چو به تاراج رود
دست در سلسله وَر ناقه به معراج رود

عشق و آزادی و ایثار و وفا مکتب او
بین طوفان بلا ذکر خدا بر لب او

می‌دهد جان به ملک زمزمه‌ی یا رَب او
غُل و زنجیر شده محو نماز شب او

در غُلِ جامعه از جامعه می‌بود جدا
پای تا فرق خدا بود و خدا بود و خدا

از تو ای زنجیر نالان نیستم
چون تو ای زنجیر دانی کیستم

از تو ای زنجیر کِی دارم گله
شیر کِی می‌نالد از یک سلسله

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست
می‌کِشد هرجا که خاطرخواه اوست

شامیان چنگ و نی و دف می‌زدند
دور زین‌العابدین کف میزدند

این یکی بر نیزه دار انعام داد
آن به زین‌العابدین دُشنام داد

این مُصیبت را نبرده کَس ز یاد
سوخت از آتش سر زین‌العابدین

دست‌هایش بسته بود آن نور عین
با دل پرخون صدا می‌زد حسین

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد