نصب اپلیکیشن نوا
تصویر حاج محمود کریمی - باز شب آمد و شب یلدا

باز شب آمد و شب یلدا

[ حاج محمود کریمی ]
باز شب آمد و شب یلدا
وای بر حال عاشق شیدا

این شبِ بس دراز و ظلمانی
دارد از زلف او حکایت‌ها

من گرفتارِ دلبری هستم
که ندارد در این جهان همتا

از قد و قامتی که او دارد
محشری در درون من برپا

طلعتش پُرفروغ‌تر از مِهر
قامتش معتدل‌تر از طوبی

چشم او پُرفسون‌تر از نرگس
لب او جان‌فزاتر از صهبا

شبی از بی‌خودی سفر کردم
زین جهان تا به عالم بالا

دیدم آن‌جا که هاتفی می‌گفت
این سخن در فضائل مولا:

نزد هر ملّتیش نامی هست
این بُود سِرّ عَلَّمَ الأسْماء

خیل کرّوبیان به یا مولا
خیل لاهوتیان به وا شوقا

قدسیان با ترانه می‌خوانند
همرهِ عرشیانِ خوش‌آوا

که علی دست قادر ازلی‌ست
رشته‌ی ماسوا به دست علی‌ست
****
دوشم آمد فرشته‌ای از در
که رسید ای رفیق وقت سفر

سفری عاشقانه باید کرد
همرهِ کاروانیان سحر

شمعِ راهِ تو باد شعله‌ی آه!
زادِ راهِ تو باد خون جگر

چشمم از شوق گشت کوکب‌ریز
دامنم شد زِ اشک پُر اَختر

جانم از شوق دوست در تب و تاب
دلم از عشقِ دوست در آذر

پا نهادم به فرق هستیِ خویش
پَر گشودم به عالمی دیگر

مجلسی باصفاتر از مینو
محفلی از بهشت نیکوتر

بود سلمان به جمع همچون شمع
در کفی جام و در کفی ساغر

مِی‌زنان در یمینِ او مقداد
نِی‌زنان در یسار او بوذر

بُرده از هوششان به نغمه، بلال
کرده سرمستشان زِ مِی قنبر

گفت سلمان که کیستی؟ گفتم:
شاعر اهل بیت پیغمبر

چون مرا رخصتِ بیان فرمود
جا گرفتم به عرشه‌ی منبر

هست در خاطرم که می‌خواندم
این دو مصرع به مِدحَتِ حیدر

که علی دست قادر ازلی‌ست
رشته‌ی ماسوا به دست علی‌ست
****
آمد آخر شبی به کلبه‌ی من
دلبر نازنین سیمین‌تن

شبِ تاریکِ من پس از عمری
شد به نور جمال او روشن

قد و بالاش راستی محشر
چشم شهلاش راستی رهزن

لب لعلش کجا و رنگ عقیق!؟
خط سبزش کجا و رنگ چمن!؟

چشم مستش به جام من می‌ریخت
مِی ناب و شراب مَرداَفکن

گفتمش من کجا و این همه لطف؟
آتش شوق را مزن دامن

آمدم تا که خو‌شه‌ای چینم
من گدا و تو صاحب خرمن

رَه خود گیر و رحم کن بر دل
خون ما را مگیر بر گردن

لب به دندان گزید از سر ناز
کاین همه دم مزن زِ «لا» و زِ «لن»

دم زِ مدح علی بزن که رهد
جان غمگینِ من زِ چنگ مِحَن

آن علیِ ولیِّ والاقدر
آن امیر زمین و میرِ زَمَن

آتشی از دلم زبانه کشید
که نه او در میانه ماند و نه من

شد بلند از سُرادق ملکوت
این ندای رسای شور‌افکن

که علی دست قادر ازلی‌ست
رشته‌ی ماسوا به دست علی‌ست
****
سوختم سوختم زِ شعله‌ی آه
آه از دست آتش دل! آه!

می‌کِشم روز و شب زِ پرده‌ی دل
آهِ جانسوز و ناله‌ی جانکاه

دل من مبتلای دلداری‌ست
که کسی در دلش ندارد راه

بر رخ افشانده زلف را گویی
روی مَه را گرفته ابر سیاه

نسبتِ روی او به مَه کردم
آه از این اشتباه و جرم و گناه

که رُخش را غلامِ درگاهند
روزها آفتاب و شب‌ها ماه

ملکوتی‌خصال و عرشی‌فر
ابدی‌حشمت و ازل‌خرگاه

ازلی‌میر و جاودانه‌امیر
ایزدی‌شوکت و خدایی‌جاه

گاه سِیر حریم رفعت او
از سر چرخ اوفتاده کلاه

او رفیع است و درک ما ناچیز
او بلند است و فکر ما کوتاه

نه منم مبتلای او که دو کون
کرده مفتونِ خود به نیم نگاه

رازق ماسوا به عُوْنِ الْحق
خالق مایکون به اِذنِ الله

تن او بس لطیف‌تر از جان
باد ارواحُ العالمینَ فداه

که علی دست قادر ازلی‌ست
رشته‌ی ماسوا به دست علی‌ست
****
از جرس بشنوید بانگ رحیل
کاین شما وین طریق پیر و دلیل

آن‌که از سقف عرش آویزد
هر شب از جمع اختران قندیل

هست تفسیر موی او وَاللَّیل
رخ او راست وَالضُّحی تاویل

او مسمّی و دیگران همه اسم
او مَثَل هست و کار ما تمثیل

ایلیا نام اوست در تورات
بِرِیا نام اوست در انجیل

اوریا نام او بُود به زبور
در صحف اسم بُود جِزییل

نام عبریش هست مِلْقاطیس
نام سِریانی‌اش بود شِرحیل

چینی‌اش جینی و حبش تیرک
علی‌اش خوانده کردگار جلیل

ما کجا و علی که می‌سوزد
اندر این راه، شهپرِ جبرییل

تا بدان حد که جبهه می‌ساید
بر در او زِ عجز عزرائیل

چون که پا در رکاب بفشارد
رود از حد برون شمار قتیل

کشته‌ی او هزار ابراهیم
فِدیه‌ی او هزار اسماعیل

کعبه را ساخت یا‌علی‌گویان
شد بلند این ندا زِ نای خلیل

که علی دست قادر ازلی‌ست
رشته‌ی ماسوا به دست علی‌ست
****
ما همه بنده‌ایم و مولا اوست
که علی با حق است و حق با اوست

ما همه ذرّه‌ایم و او خورشید
ما همه قطره‌ایم و دریا اوست

محفل‌آرای بزم وادی طور
مشعل‌افروز طور سَینا اوست

آن‌که لعل لبش به وقت سخن
کند احیا دو صد مسیحا اوست

آن‌که بیرون کِشد زِ چنگِ غروب
قرص خورشید را به ایما اوست

آن‌که در بارگاه قرب خدا
محو رخسار حق سراپا اوست

از شرف آن‌که روی دوش نبی
جای دست خدا نهد پا اوست

با نبی آن‌که گفت در خلوت
رازِ معراج آشکارا اوست

آن‌که در حقّ دشمنان کرده‌ست
رحمت و شفقت و مدارا اوست

دل پروانه می‌تپد از شوق
هر کجا شمع محفل آرا اوست

گفتم ای دل که کیست دلدارت؟
آهی از دل کشید و گفتا اوست

که علی دست قادر ازلی‌ست
رشته‌ی ماسوا به دست علی‌ست

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل