نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

ای کاش میشد آب را تا خیمه میبردی این بود تنها آرزوی هر دو تا دستش من از مقام دستهایش خوب فهمیدم از پشت سر شمشیر خورده بیهوا دستش بسته نمیشد دستهای خواهرش زینب از تن نمیافتاد اگر آقای ما دستش پیچیده در عرض و سماء: وِیلی عَلَی شِبلی در لابهلای نخلها افتاد تا دستش تا لحظهی آخر نگاه او به مشکش بود اصلاً نفهمیده که افتاده کجا دستش
هنوز نظری ثبت نشده