نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای غنچهی نشکفته پژمردهای چند روزه لبهای تَرَک خوردهت از تشنگی میسوزه از روی بدِ دنیا سنگدل شده دریا هم چشمای تو رو بسته گرما و عطش با هم داره قلب منو میسوزونه تبت زبونت رو میگردونی دور لبت مادرت نگرانه و کرده سکوت نگرانه برا سفیدیِ گلوت باید تو رو از عذاب بگیرم قنداقهتو از رباب بگیرم تا رو بزنم به این جماعت شاید که بتونم آب بگیرم لا لایی، لا لایی، لا لایی... **** من رو زدم و لشکر به رو زدنم خندید تا حرمله رو دیدم گفتم که گلوتو دید این حرمله بیرحمه این حرمله نامرده آخ سمت گلوی تو تیرش رو رها کرده نمیخواست که تموم بشه صحبت من خونِ پاکِ تو ریخت روی صورت من بیهوا تو رو زد که بمیره بابات بیهوا تو رو زد نیمهبازه چشات قنداقهتو حرمله دریده انشاءالله که مادرت ندیده چسبیده سرِ تو روی سینهم حلقومتو گوش تا گوش بُریده لا لایی، لا لایی، لا لایی... **** میرم طرف خیمه شرمنده و سرگردون کاش مادرِ محزونت از خیمه نیاد بیرون تا پشتِ حرم میرم میرم واسه تدفینت تا گریه کنم تنها از ماتم سنگینت حالا گریه برا بدنت میکنم که با دست خودم کفنت میکنم روی صورتتو میپوشونم علی رو تو خاک بریزم، نمیتونم علی شیرخوارهی مهربونِ بابا با دفنِ تو میره جونِ بابا رفتی و نگفتی با چه حالی تلقین تو رو بخونه بابا لا لایی، لا لایی، لا لایی...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد