تصویر حاج محمود کریمی - ای بانی وجود من از ابتدا علی

ای بانی وجود من از ابتدا علی

[ حاج محمود کریمی ]
ای بانیِ وجود من از ابتدا علی
وی کار من به دست تو تا انتها علی

از باقیِ سرشت توأم یعنی از ازل
کز خانواده‌ی توأم ای مرتضی علی

همسایه‌ی خدایی و در سایه‌ی شما
پَر می‌کِشم به ساحت قدسِ خدا علی

هر جا که امر می‌کنی آن‌جا خوشیم ما
حالا بهشت یا که جهنّم، کجا علی؟

خورشید، بی‌تبسّمِ تو نقطه‌ای سیاه
باغ است بی‌ترنّمِ تو بی‌صفا علی

دریاست از لطافتِ لطف شما لطیف
کوه است از صلابت تو روی پا علی

دریا شدند این همه قطره به عشق تو
موّاج و در تلاطم ذکر تو یا علی

حرفِ دل است آمده و رد نمی‌شود
او بوده است پس علی آمد نمی‌شود

کعبه مکان جلوه‌ی او باشد و زمان
هرگز به روحِ جاریِ او سد نمی‌شود

صد بار اگر که کعبه شکافد به پای یار
هرگز زِ کار خویش مردّد نمی‌شود

آغوش را برای علی باز کرد و گفت:
مولا بیا، اگرچه که معبد نمی‌شود

قرآن بخوان حقیقتِ قرآن، برای تو
رحلی به غیر دست محمد نمی‌شود

ای عقل! لقمه قدّ دهانت بگیر، شعر
از چون تویی به وصف علی بد نمی‌شود؟

جوهر تمام گشت و نشد مدح او شروع
شاعر شکست تا بنویسد نمی‌شود

تو بارها به جلوه‌ی پیغمبر آمدی
هر دوره‌ای به کِسوتِ یک رهبر آمدی

بعد از هزار جلوه‌ی پیغمبرانه‌ات
آقا چه‌طور شد که خودت آخر آمدی؟

ای ماه چهارده چه شد این ماهِ هفتمین
یک شب تو زودتر زِ همیشه درآمدی؟

آیا برای یاریِ پیغمبر امین
خورشیدِ من، زِ مشرقِ کعبه برآمدی؟

یا که به عشق دیدنِ زهرا تو چند سال
قبل از نزول رایحه‌ی کوثر آمدی

فصل بهار آمده و مثل سال قبل
امسال هم به باغ خدا نوبر آمدی

بالاترین عیار، عیار سرشت توست
یعنی که در تمام خلایق سرامدی

ای میهمانِ یک دو شب خانه‌ی خدا
دیر آمدی اگرچه ولی حیدر آمدی
****
آفرینش همه چشم
آسمان بی‌حرکت 

باد آرام و متین
و حواسِ دلِ خورشید به یک نقطه دور

نور با چشم درخشنده تماشا می‌کرد
هیجان اوج صعودش را دید

بی‌صدا باید بود
جای ابراز وجود احدی نیست

همه ساکت و آرام
که کعبه شده سر تا به قدم گوش
خدا می‌شنود زمزمه‌ی بنت اسد را

بار الها به یکتایی‌ات ای حضرت توحید
که بعد از یکِ تو نیست تویی
هرچه که هرجاست تویی

هیچ کسی غیر شما نیست تو ای اولِ هر آخر و ای آخرِ هر اولِ خلقت

به نیایم که خلیل است و
به هر چند کبوتر که شده نامه‌رسان تو به مردم

به تورات و انجیل و زبور و صُحف و
هرچه مقدّس شده سوگند
که تالار وجودم شده تزئین
به وجودی که عزیز است برایم
دردم آسان کن و از غم برهانم

و چنین گشت که کعبه حرم مطلقِ حق تاب نیاورد
گریبان خودش چاک زد و
دست بیانداخت و از هم قفس سینه جدا کرد

که ای مادرِ دلخسته بیا
صاحب این خانه همانی‌ست
که تالار وجودت شده تزئین به وجودش
شرفی نیست مرا گر تو قدم بر سر چشمم نگذاری

دو سه روزی‌ست که مکّه شده آبستنِ یک واقعه و
هیچ کسی نیست که نُقل لبِ او نَقلِ شکافِ حرم کعبه و داخل شدنِ بنت اسد نیست

مکّه در حیرت و بُهت و نگران‌تر زِ همه هست ابوطالب و آرام‌ترین مرد
همان مردِ امین است پیمبر که به جز او احدی باخبر از
راز دل کعبه و اسرار درون نیست

وقت آن است دگر فاش شود سِرّ خدا و همه دانند همانی که خدا غیر خدایی سندِ هرچه که دارد به عوالم 
همه را جمله به نامش زده و خانه‌ی خود داده به او کیست؟ 

همانی که بتابد به دلِ ظلمت و تاریکیِ در عصر جهالت
و همانی که کویر دلِ هر بی‌سر و پایی بشود

سبزترین بادیه با بارشِ نامش 
باز یک‌ بار دگر خانه‌ی حق دست بیانداخت و از هم قفس سینه‌ جدا کرد
صدا کرد: بیایید بیایید و ببینید 
تمام هنر خالق دادار 

کسی را که خدا خود به پذیرایی او آمد و فرمود
که اعلی منم و نام علی را به تو دادم

او رسید و برکت با قدمش آمد و جبریل به قنداقه‌ی او بست دخیل و
همه خوبانِ خدا دست به سینه به هوایش
بلبلان گرمِ نوایش، باغ‌ها جشن گرفتند برایش

بادها رقص‌کنان پیش قدم‌هاش وزیدند
و هر عاشقی از شوق جمالش شده بیهوش 
و شبنم به رُخش آب زده تا که کمی حال بیاید

نفسش رایحه‌ی ناب بهشتی‌ست و خورشیدِ جمالش چشم همه را بس که بزرگ است در آغوشِ جهان جای نگیرد

و پی دستِ شریفی که کمی در برش آرام بگیرد
و فقط دست بزرگی که چنین ظرفیتی هست در آن دست امین است همان دستِ محمد

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد