نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از این بیعت كه دشمن خواست، اولاد پیمبر را همان خوشتر كه بنهادند گردن تیغ و خنجر را اسیر بیعت دونان شدن، آن مشكلی باشد كه آسان میكند بر دل، اسیریهای خواهر را چه تلخیهاست در تمكین نااهلان كه چون شكر گوارا میكند بر كام جان، مرگ برادر را حسین گر غیرت الله است حاشا كی روا دارد كه گردد فاسقی فرمانروا شرع پیمبر را سر غیرت فرو نارند مردان پیش نامردان اگرچه از قفا از تن حدا سازند آن سر را كنار آب جان دادن، لب خشكیده آسانتر كه دیدن تر دماغ از مِی، یزید شوم كافر را به روی خاک و خون خفتن، به صد برهان شرف دارد كه دیدن تكیهگاه بدنهادی، بالش زر را زهی مردان، كه اندر بیعت فرزند پیغمبر گر افتد دستشان از تن، دهند آن دست دیگر را زهی اصحاب با همت، كه پیش نیزه و خنجر براندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را نهنگانی كه بهر تشنه كامان تا برند آبی شكافند از دم شمشیر صد دریای لشكر را شهادت بود صهبائی درون ساغر خنجر زهی مستان كه بوسیدند و نوشیدند ساغر را نخوردند آب و جان دادند پهلوی فرات آخر بنوشیدند از جام فنا آب حیات آخر حرم را از حرم کردند بیرون همه آواره در صحرا و هامون درای کاروانی سخت با سوز و گداز آید چو آه آتشینی کز دل پر غصه بازآید گمانم کاروانی از وطن آواره گردیده که آواز جرس با نالههای جان گداز آید اگر این کاروان است از حسین فرزند پیغمبر چرا او را اجل منزل به منزل پیشواز آید الا یا خیمهگی خرگاه عزت بر سر پا کن که ناموس خدا زینب ز راهی بسته بازآید فلک دارد سَرِ آزار زینب به وقت بازگشت شام یا رب چون بوَد حالش به این دخت علی که امروز اندر مهد ناز آید فلک گسترده خانی، آب و نانش لَخت و خون دل عراقی میهماندار است و مهمان از حجاز آید به روی میهمانان حجازی آب و نان بستند من به مهمانیتان سوی شما آمدهام یادتان نیست نوشتید بیا آمدهام ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم ننوشتید زمینها همه خاصلخیزند باغهامان همه دور از نفس پاییزند ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه نامه نامه لک لبیک اباعبدالله باز در آینه کوفی صفتان رخ دادند آیهها را همه با هلهله پاسخ دادند نیست از چهرهی آیینه کسی شرمنده که شکمها شده از مال حرام آکنده به گمان در صدف خالیشان دُری نیست بین آن لشکر وامانده دگر حُری نیست بیوفایی به رگ و ریشهی آن مردم بود قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود چه بگویم به شما آی مردم پسر فاطمه یاری میخواست فقط از انهمه یک پاسخ آری میخواست چه بگویم به شما هست زبانم قاصر دشت لبریز شد از نالهی هل مِن ناصر در سکوتی که همه ملک عدم را برداشت ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشت همه دیدند که در دشت هماوردی نیست غیر ان کودک گهواره نشین مردی نیست چون ابالفضل به ابروی خودش چین انداخت خویش را از دل گهواره به پایین انداخت خویش را از دل گهواره میاندازد ماه تا نماند به زمین حرف اباعبدالله آیه آیه رجز گریه تلاوت میکرد با همان گریهی خود غسل شهادت میکرد گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد گریه برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد عمق لین مرثیه را مشک و علم میداند داستان را همهی اهل حرم میداند بعد عباس دگر آب سراب است غیر آن اشک که در چشم رباب است مرغ در بین قفس این در و آن در میزد هی از این خیمه به آن خیمه زنی سر میزد هفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست من که دهها بار در هر خبمه رفتم آب نیست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد