نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

آسمان بود و زمین تشنهی بارانش بود قدر هجدهنفسش فاطمه، مهمانش بود به همه، دست خداوند شرافت دادش شصتوسهسال به این خاک، امانت دادش او شرافت به رسالت، به نبوّت میداد او شرافت به تمامی عبادت میداد هرکجا بود بلا، سینهی او طالب بود خیمهاش گوشهای از شعب ابیطالب بود جز خدا، غیر علی دید که همسایه نداشت مرتضی، سایهی او بود اگر سایه نداشت آسمان، فتنه؛ ، زمین، فتنه؛ ولی میخوابید چه غمی داشت به جایش که علی میخوابید شصتوسهسال فقط برکت از او میبارید هرکجا بود فقط رحمت از او میبارید جای هر زخم که میخورد، تبسّم میکرد رحمتش را همهجا قسمت مردم میکرد چهرهاش وقت تبسّم، ملکوت محض است تا که او هست، علی نیز سکوت محض است گرچه دنیا متوسّل به عبایش میشد دل او شاد فقط با نوههایش میشد عشق این بود در آغوش، حسن را گیرد عشق این بود سر دوش، حسن را گیرد تا به مسجد برود، نور در آغوشش بود عشق میکرد حسینش که روی دوشش بود پشت او با حسنین، اُنس گلافشانی داشت موقع بازیشان سجدهی طولانی داشت سر او بر روی دامان علی بود فقط مرکب بازی طفلان علی بود فقط سالها برکت باران مدینه، او بود مرکب بازی طفلان مدینه، او بود روضهها را همه میدید ولی لب میبست دور از فاطمه میگفت، علی لب میبست آنقدر فتنه و غم دید که از پا افتاد بسترش را علی انداخت و زهرا افتاد تبولرزی به بدن داشت، خدا میداند با علی، حرف کفن داشت، خدا میداند غش که میکرد علی بر جگر خود میزد او نفس میزد و زهرا به سر خود میزد لحظهی رفتن او بود ولی غمگین بود پیرهن هم بهروی سینهی او سنگین بود عاقبت بر جگر فاطمه، آتش افتاد حسن افتاد بر آن سینه، حسینش افتاد پیرهن هم بهروی سینهی او سنگین بود محتضر بود ولی بودنشان تسکین بود خواست برداردشان گفت که زهرا جان! نه صبرکن؛ صبر من و دوری این طفلان، نه آه! امروز بر اینسینه، حسین است ولی وای از آنروز که تشنه است ولی باران نه وای از آنروز که بر سینهی او میآید نانجیبی که حیا دارد از آن عطشان؟! نه زینبت هست ولی نالهی او کاری نیست که رهایش بکن ای شمر ولی عریان نه میبرد تیغ ولی زیر گلو را هرگز میبرد تیغ ولی کند شود آسان نه
هنوز نظری ثبت نشده