صدبار اگر باز سر از خاک برآرم
جز درگَهِ تو جای دگر سر نگذارم
یکلحظه غمت را به دوعالَم نفروشم
هر چند در آن لحظه اگر جان بسپارم
من زنده از آنم که برای تو بمیرم
از زندگیام خواستهای جز تو ندارم
از بس که به سینه زدم سنگ حرم را
ششگوشه تراشیدم از این دل زارم
گیرم که مرا خَلق نخواهد، تو بخواهی
کافیست که در خَلق سرِ فخر برآرم
از اوج مقامات در این عالَم خاکی
من غبطه بر آن وصلهی نعلین تو دارم
یک لحظه ز دستم نکشی دامن خود را
بر دامن خود فرض کن اصلا غبارم
بهتر که شود کاسهی خوندیدهی خشکم
چشمی که نگرید به تو، آید به چه کارم؟