نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

صدبار اگر باز سر از خاک برآرم جز درگَهِ تو جای دگر سر نگذارم یکلحظه غمت را به دوعالَم نفروشم هر چند در آن لحظه اگر جان بسپارم من زنده از آنم که برای تو بمیرم از زندگیام خواستهای جز تو ندارم از بس که به سینه زدم سنگ حرم را ششگوشه تراشیدم از این دل زارم گیرم که مرا خَلق نخواهد، تو بخواهی کافیست که در خَلق سرِ فخر برآرم از اوج مقامات در این عالَم خاکی من غبطه بر آن وصلهی نعلین تو دارم یک لحظه ز دستم نکشی دامن خود را بر دامن خود فرض کن اصلا غبارم بهتر که شود کاسهی خوندیدهی خشکم چشمی که نگرید به تو، آید به چه کارم؟
هنوز نظری ثبت نشده