چه اعجازیست در چشمش که نازل کرده باران را؟
گلستان میکند لبخندهای او بیابان را
بزرگان از همان اوّل به پایش سجده میکردند
مدائن از سر تعظیم ویران کرد ایوان را
میان شانههایش میدرخشد قرص خورشیدی
که روزی در تجارتها بُحیرا دیده بود آن را
عذاب دوری از کویَش خیال دیدن رویَش
پریشان میکند نزدیک سیصد سال سلمان را
نیازی نیست هنگام فتوحاتش به شمشیری
فقط کافیست طولانی کند تحریر قرآن را
به غیر از دوستی با اهل بیت اجری نمیخواهم
نمک از سفرهاش برداشتی مشکن نمکدان را
ولی چندی زهرا روز و شب از گریه بیتاب است
علی روزها باید بسازد بیت الاَحزان را
*****
آب کفن هنوز یا رب نگشته خشک
هنگامهی هجوم بر بیت دخترش
او را کفن نکرد این قوم بی حیا
ولی اکنون به پشت در آماده لشگرش