چنانکه دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو ای بی نشانه میلرزد
هنوز کوچه به کوچه، حکایت از مردی ست
که دستِ بسته او عاشقانه میلرزد
چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه میلرزد
چه کرده در که پیاپی به سینه میکوبد؟
چه دیده شعله که با هر زبانه میلرزد؟
هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه چند دلِ کودکانه میلرزد
کودکان گه به پدر گاه به مادر نگران
دست کوچک به سماء برده خدایا کردن
زده بودند به لبها چون همه قفل سکوت
من که ملول گشتمی از از نفس فرشتگان
منکه ملول گشتم از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می خرم از برای تو
تا نشود به موج غم یک سر مویی از تو کم
گام به گام و دم به دم محسن و من فدای تو
دستم اگر شکسته شد در ره یاریت چقدر
باش که دارم آرزو سر شکنم به پای تو
زده بودند به لبها چون همه قفل سکوت
چاکران خیره شده حمله به مولا کردن
کشته شد محسن وآنان که تماشا کردن
سند تیر زدن به اصغر امضاء کردن
آن دم که دست و پا زدی
آن دست بسته دل
هربسته سر بریده چو بلبل در احتضار
آهسته لب به گوش پدر بر نهاد و گفت
بابا مبارک است تو را فتح کارزار
حسین ما کار دشمن تو در این عرصه ساختیم
رفتیم ولی باز گوش به فرمان در انتظار
آه از دمی که خون علی را به کف حسین افشاند برفلک
گفتاکه خون اصغر من تا به رستاخیز
ای بهترین امین به امانت نگاه دار
گنه کاران عالم را خبر سازید ای یاران
که از دریای خون من شفیع محشر آوردم
جوانان با عبا اوردند در خیمه اکبر من را
ولی م خود به تنهایی عل اصغر آوردم