میرسم از سفر شام عمویم برخیز
درد و دلهای خودم با تو بگویم برخیز
بسته غمها به خدا راه گلویم برخیز
اثر ضربه ببین بر سر و رویم برخیز
رفته غارت همهی قافله چشمت روشن
من کتک خوردم از حرمله چشمت روشن
تا که پیوند دو ابروی تو وا شد از هم
پدر از علقمه برگشت ولی قامت خم
آمد ای وای به نزدیک حرم نامحرم
گره روسری خویش نمودم محکم
با زمین خوردن تو حرمله رویش وا شد
بین لشگر سر خلخال عجب دعوا شد
رفتی و بی سر و پاها همگی شیر شدند
با من و عمه سر پوشیه درگیر شدند
فاطمیات حرم یک شبه تحقیر شدند
دختران پای سر تو همگی پیر شدند
رفتی و کار عقیله سر بازار کشید
نیزه از حنجر آشفتهی تو کار کشید
رفتی و خون به دل دختر زهرا کردند
گره روسری دخترکان وا کردند
دم دروازه عجب هلهله برپا کردند
محمل عمهی سادات تماشا کردند
نوهی فاطمه دنبال جواب است عمو
جای زینب وسط بزم شراب است عمو!