میان خاک و خون حتّی تو محو بیکران بودی
زمین از خون تو لبریز، تو فکر آسمان بودی
به خون تو صحرا وجب وجب تشنه
وحوش سیرآب و حسین لب تشنه
ای آینه رو سنگ چه میخواست ز جانَت؟
خورشید که باشد یکی از سوختگانَت
خون میجهد از قلب تو با هر ضربانت
خشکیدهترین جای جهان است دهانت
(دریای رحمت الهی
تشنه میان قتلگاهی)۴
هزار و نهصد و پنجاه گل از کودال روییده
که هرجا رو نبی بوسید همان را نیزه بوسیده
روضهی زخم و نعل سخن نمیخواهد
تنی که دیگر نیست کفن نمیخواهد
برخیز سه ساعت شده و وقت اذان است
قربان نگاهت که به خیمه نگران است
خون تو ز هر گوشهی این دشت روان است
هنگام غروب است سرت دست سنان است
(دریای رحمت الهی
تشنه میان قتلگاهی)۴