میان خاک و خون حتی تو محو بیکران بودی
زمین از خون تو لبریز، تو فکر آسمان بودی
به خون تو صحرا، وجب وجب تشنه
وحوش سیراب و حسین لبتشنه
ای آینهرو سنگ چه میخواست ز جانت
خورشید که باشد یکی از سوختگانت
خون میجهد از قلبِ تو با هر ضربانت
خشکیدهترین جای جهان است دهانت
دریایِ رحمتِ الهی
تشنه میون قتلگاهی...
****
هزار و نهصد و پنجاه گُل از گودال روییده
که هرجا را نبی بوسید، همان را نیزه بوسیده
روضهی زخمانت سخن نمیخواهد
تنی که دیگر نیست، کفن نمیخواهد
برخیز، سه ساعت شده و وقت اذان است
قربانِ نگاهت که به خیمه نگران است
خونِ تو ز هر گوشهی این دشت روان است
هنگام غروب است، سرت دست سنان است
دریایِ رحمتِ الهی
عریان بر خاک قتلگاهی...