شصتوسهسال زندگیات مهربان گذشت
با کیسههای وصلهایِ آب و نان گذشت
شصتوسهسال زندگیات بِین کوچهها
در بندهی خدا شدن این و آن گذشت
گاهی میان دورترین خانهی زمین
گاهی میان دورترین آسمان گذشت
گاهی کنار پیرترین گریههای شهر
گاهی کنار خاطره کودکان گذشت
وقت نزول، حضرت خاکینشین شدی
وقت صعود، مهد تو از بیکران گذشت
آن روزها که شِعب ابیطالبی شدی
ایام درد بود، ولی همچنان گذشت
ای آنکه زندگیِ تو خرج نجات شد
ای آنکه زندگیِ تو با مردمان گذشت
برگرد، رنج و درد بشر را نگاه کن
این زندگیِ سرد بشر را نگاه کن
یکعدهای به عشق تو دور از وطن شدند
یکعدهای ندیده اُوِیس قَرَن شدند
از خانوادهام همه عبداللَّه شما
از خانوادهات همه آقای من شدند
تو پیر خانواده، بزرگ قبیلهای
محصول زندگیِ تو پنجتن شدند
یکعده زینب و علی و فاطمه شدند
یکعدهای حسین شدند و حسن شدند
بعد تو دختر تو و زینب کنار هم
مشغول کار بافتن پیرهن شدند
یکعده بچههای تو پارهجگر ولی
یکعده بچههای تو پاره بدن شدند
این کشتهها تمام جگر گوشهی تواند
یا اَیُّهَا الرَّسول ببین بیکفن شدند
یا مصطفیٰ، این تن پامال را ببین
این کشتهی فتاده به گودال را ببین
* * * *
کار و بار دوجهان ریخت بههم، غوغا شد
چشم زهرا و علی بعد شما دریا شد
رفتی و خنده به کاشانهی تو گشت حرام
رَختِ مشکیِ یتیمی به تن زهرا شد
عهد و پیمان غدیرت به فراموشی رفت
حُکم بر خانهنشینیِ علی امضا شد
بعدِ تو حُرمت کاشانهی حق حفظ نشد
پای اولاد حرامی به حریمت وا شد
دخترت پشت در و آتش و دود و مسمار
خوب فرمان مَوَّدت به خدا اجرا شد
خبر پَر زدن فاطمه، حیدر را کُشت
چندباری به زمین خورد علی تا پا شد
روضهها هست، بمانند ولی عاشورا
تشنهلب، شاه غریبی که تک و تنها شد
زینت دوش شما بود ولی کربوبلا
منزلش خار و خس بادیه و صحرا شد
داد زد زینب کبریٰ: بهروی سینه نرو
گوش نحسش نشنید و قد مادر تا شد
سر او تا که جدا شد، زرهاش را بردند
زرهاش هیچ، سر پیرهنش دعوا شد