پسر سعد بگو آن یل نامی این بود
شیر میدان شما ازرق شامی این بود
داشت ازرق به علمداری خود چهار پسر
حال از این معرکه رفتند به اعماق صَقر
هنر رزم مرا لشکریانت دیدند
افسرانت همه از هیبت من لرزیدند
امراء تو کجایند حریفم نشوند
تن به تن تا ابد آیند حریفم نشوند
یک تجلی ز سلحشوری خیر الناسم
تازه من آینهی کوچکی از عباسم
درس خود را به علمدار سپه پس دادم
وای بر حال شما گر برسد استادم
بی زره آمدهام جوشن من گشت کفن
بشتابید که شد خود من عمامهی من
دست پروردهی دامان یداللهم من
اسد ابن اسد ابن اسداللهم من
رقص شمشیر مرا شمر ستمگر دیده
در گلویش بنگر آب دهان خشکیده
خولی آشفته شد و جسم سنان میلرزد
خوب بنگر که تن پیر و جوان میلرزد
افسران تو که از شوق رجزخوان شدهاند
لال گردیده و از گفته پشیمان شدهاند
هر کس از لشکر تو میل جهنم دارد
هر کسی ضربت شمشیر مرا کم دارد
ضرب شصت علوی را بزند باز محک
بشتابید به جهنم بشتابید به درک