جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راهت بایستد
نزدیک میشوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد
بانو سلام
کاش زمان با همین سلام
در آستانهی در ساعت بایستد
من بایستم مقابل ورودی حرم
زمان بایست، زمان بایستد
و گردش نگاه تو در بین زائران روی من
این فتاده به لکنت بایستد
بانو اجازه است که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد
در این حرم هزار هزار آیه عذاب
هم وزن با یک آیه رحمت بایستد
شیعه
به شوق دیدن زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد
آن کس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد
منم و اشک و خواهشی دیگر
روز سخت شفاعت و محشر
تو گنهکار اگر کم آوردی
روی منم حساب کن بانو
کسی از آشنایان به دیدارش نمیآید
بود چشمش به در تا کی اجل آید به دیدار
اجل گم کرده بعد از قتل محسن خانهی ما را
بیا ای مرگ یاری کن منه افتاده از چرا بمونم
نه دست میمانده تا گیسوی زینب را زنم شانه
نه پایی تا برای گریه گیرم راه صحرا را
ز تو ای دست ممنونم
که بر یاری دست حق گرفتی از غلاف تیغ قنفذ اجر زهرا را
علی تنها
همه دشمن تو بشکسته من افتاده
خدا را پس که یاری میکند آن یار تنها را
ببر ای دست سالم دست مجروح مرا بالا
که از صورت بگیرم قطره قطره اشک مولا را
من از بهر علی گریان
علی از بهر من گریان
قهر است شهر با من و تو
مثل نی ببین پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم
دریا ندیده است میفهمد این کویر
ما غرق میشویم چرا در وضوی هم
من مرد روز رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیدهایم سر خدا از سبوی هم
قرآن نزول قدر تو ایمان قبول من
یا ایها الذین آمنوی هم
هم آنها به فکر هیزم خشکاند پشت در
ما غرق در نگاه هم و چاره جوی هم
پروانهها خوشاند اگرچه در آتشاند
پر میکشن در دلشان آرزوی هم
من از بهر علی گریان
علی از بهر من گریان
گریان به نوبت زینب غم دیده
تسلا میدهد ما را
کس ندانست چه بگذشت به من جز زینب
دید چون خون جگر گشته روان
حسین