تورا آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
(من از تاریکی شبهای این ویرانه میترسم)۲
تورا آوردهام خورشیدِ تابانِ خودم باشی
فراغت گرچه نابینام کرده باز میارزد
که یوسف باشی و در راهِ کنعانِ خودم باشی
پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم
به تو حق میدم یار غریب خودم باشی
اگرچه عمه دلتنگ است اما عمهام راضیست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سالِ تو سه سالش قسمتِ ما شد
یک امشب را نمیخواهی پدر جانِ خودم باشی
سرت افتاد و دستی از محاصنها بلندت کرد
بیا که مهمان کنج ویرانهی خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدن
تو باید بعد از این قاریِ قرآن خودم باشی
کنارِ تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد
فقط میخواستم امشب پریشانِ خودم باشی
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلا میکنم یک بوسه مهمانِ خودم باشی