باغ سبز نوبهارم
زرد شد و رنگ خزون شد
گلبرگ یاس جوونم
ریخت زمین و رنگ خون شد
آه کشید و شرر ریخت زمین
بال زد و بال و پر ریخت زمین
میخ در از حیا سرخ شد و
سیل خون پشت در ریخت زمین
فاطمه فاطمه فاطمه
تو غوغای دود و آتیش
فهمیدم روی زمینی
تو اون سر و صدا شنیدم
گفتی یا فضه خذینی
با طنین صدات پیر شدم
تو یه لحظه باهات پیر شدم
وقتی دیدم داره میرسه
رد خون تو حیاط پیر شدم
فاطمه فاطمه فاطمه
تصویر در شکسته
تصویر شعله و هیزم
تصویر چادر خاکی
زیر دست و پای مردم
با هم از روی در رد شدن
از رو در چهل نفر رد شدن
از حریم خدا چهل نفر
از خدا بیخبر رد شدن
فاطمه فاطمه فاطمه