آمدم پیش تو دوباره حسین
آمدم تا دوباره گریه کنم
آمدم مثل قبل تا پیشَت
با دل پُرشراره گریه کنم
این چهل روز حیدری کردم
مرد بودم میان نامردان
خَم به اَبروی خود نیاوردم
تا بریدم اَمان نامردان
تو خودت شاهدی که در کوفه
کوچهها را گذر، گذر رفتم
من نه اینکه بخواهم آقاجان
نه، به اجبار من سفر رفتم
قسمتم شد اسارت و دوری
رفتم و با عذاب هم رفتم
گلهای نیست از مصیبتها
بیتو بزم شراب هم رفتم
اُف به دنیا، چه کرد با زینب
که من از غصهی تو لبریزم
کاش میمُردم و نمیدیدم
روی قبر تو آب میریزم
خاطرم هست جنگ و دعوا را
خاطرم هست داغ گهواره
پیش چشم رباب غارت شد
ای بمیرم رباب بیچاره
مینشست و به گوشهای آرام
دست خود را فقط تکان میداد
روی نیزه کنار رأس خودت
اصغرت را به من نشان میداد
ظهر روز دهم به یادم هست
من بمیرم چهها کشیدی تو
علیاکبر که رفت از خیمه
مثل مادر دگر خمیدی تو
خاطرم هست اِرباً اِربا شد
بدنش مثل یک معمّا شد
خاطرم هست ماجرایش را
بدنش سخت در عبا جا شد
داد و بیداد از غم عباس
آمد و بیوداع با ما رفت
خاطرم هست بچهها خوشحال
عموعباس سمت دریا رفت
چندلحظه بعد رفتی و
آستین بر نگاه برگشتی
من پریشان و مضطرب بودم
تو ولی غرق آه برگشتی
قبر او میدهد گواهی که
بدنش شد قد علیاصغر
باید این حرف را خلاصه کنم
این اباالفضل، آن نشد دیگر
من رسیدم ولی برادرجان
پُرَم از اضطرار و بدحالم
گلهای نیست از مصیبتها
دلخور از ماجرای گودالم
بیرمق روی خاکها بودی
نوک سرنیزه بازیات میداد
پیش تو آب بر زمین میریخت
گیسویت هم به چنگ شمر افتاد
بعد افتادن تو در گودال
مقتلت را سنان تصرف کرد
پیش چشمم حرامزاده به شمر
حنجر خشک تو تعارف کرد