تار است روزگار سیاه من ای پدر
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن8
بازدید500+
تار است روزگار سیاه من ای پدر رفتی و رفت نور نگاه من ای پدر هر چه کنار تو شب و روزم به خنده بود گریان گذشت این دو سه ماهه من ای پدر داغ دلم به شهر مدینه اثر نداشت آتش گرفت خانه ز آه من ای پدر آسایشم به چتر عبای تو بسته بود بی بار شد پس از تو پناه من ای پدر با لطف میخ در ز عزایت در آمدم گلدان شد لباس سیاه من ای پدر صدیقهی مطهره شلاق خورده است جز عشق یار چیست گناه من ای پدر آنان که در احد ز صف جنگ گم شدند پیدا شدن بر سر راه من ای پدر طوری مرا زدند و شکستند و سوختند که نیست زندگی به صلاح من ای پدر