نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گفتا قاسم به فغان ای شاه تشنه لبان اذن میدان مرا ده عمو سیرُم زِ جان دلتنگم بی قرارم حال پرواز دارم عاجزانه سرم را دامانت گذارم فرمانده ی غریبی من هم سرباز و یارت بر دوشم بار گران درمانم را برسان اذن میدان مرا ده عمو سیرُم زِ جان گفتا قاسم به فغان ای شاه تشنه لبان اذن میدان مرا ده عمو سیرُم زِ جان از بابای کریمم نامه دارم برایت بابایم گفته باید جانم باشد فدایت میدانم بی قراری قربان گریه هایت ۲ من هستم نوحه کنان جا ماندم از همگان اذن میدان مرا ده عمو سیرُم زِ جان گفتا قاسم به فغان ای شاه تشنه لبان اذن میدان مرا ده عمو سیرُم زِ جان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد