گردد اگر چه غرق به خون پاي تا سرم
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن1
بازدید1.4K
گردد اگر چه غرق به خون پاي تا سرم به زآنكه بنگرم غم غربت به شوهرم مرگ من از فشار در و ديوار خانه نيست اين غصه ميكشد كه غريب است شوهرم ــــــــــــــــــــــــــــــ مرا ببين و براي سفر شتاب مكن بيا و بر سر من خانه را خراب مكن تمام حرف دلت را غروب با من گفت و شرح سرخي خود را چه خوب با من گفت حضور ساده ی احساس عشق بودي تو مدار چرخش دستاس عشق بودي تو پس از تو ثانيههايم به چنگ دستاس است و دانههاي دلم زير سنگ دستاس است غمت چو دانه كه فردا جوانه خواهد زد هزار مرتبهام تازيانه خواهد زد هنوز هم به شفايت اميد دارم من ميان شام عزا صبح عيد دارم من قبول كن كه ز تنهاييام خبر داري دلم به همره تو رفت همسفر داري مگر ز داغ پيمبر چقدر ميگذرد كه باغ سبز تو را اين شب خزان ببرد مگر قرار نشد غمگسار من باشي ميان معركهها ذوالفقار من باشي مگر نه قبل ورودم قيام ميكردي و گاه پيشتر از من سلام ميكردي ز جای خيز جواب سلام ميخواهم نگاه نيمه تمامت تمام ميخواهم نگاه بيرمق و دست بيرمق آري شباهتي كه صميمانه با شفق داری اگر كه قصه ی فتح علي شنيدني است شكست تازه ی امروز نيز ديدني است چه شد كه زندگيات را ز سر نميگيري و مرغكان مرا زیر پَر نميگيري فضاي سينه ی من گرم دود و آه شده است به سان بازوي تو روز من سياه شده است مرو كه موج نيازم به راه ميافتد پس از تو يوسف اشكم به چاه ميافتد مرو كه چيني اين دل شكسته تر نشود غريب خسته ی اين شهر خستهتر نشود هنوز ناله ی جانکاه تو به پشت در است تنت از آتش آن روز خصم شعلهور است سخن اگر چه نگفتم ولي دلم پر بود نگاه من كه هميشه به خاك چادر بود *** چون روز آخر بود كار خانه كردم گيسوي فرزندان خود را شانه كردم