گاه گاهی سختی فولاد میآید به کار
حاج منصور ارضیپسندیدن5
بازدید19.1K
گاهگاهی سختیِ فولاد میآید به کار گاه اشکِ کورِ مادرزاد میآید به کار دل همان سنگیست که نقش و نگارش را فقط تیشهی معمارِ گوهرشاد میآید به کار نام شیرین تو را از بس که بردم یافتم آنچه را در دکّهی قنّاد میآید به کار آتشِ محشر خنک میگردد از چشم تَرت آب سقّاخانه در مرداد میآید به کار من فقط کافیست مهمانِ تو باشم، پیشِ تو لقمهای هم کز دهن افتاد میآید به کار هر کسی در بارگاهِ حق مؤیّد میشود خاکسار عالِم آل محمّد میشود در طواف مرقدت حاجی شدن زیباتر است در نمازِ صحن، معراجی شدن زیباتر است قصد اگر خاکِ قدومِ زائرانت بودن است در کلافِ فرش نسّاجی شدن زیباتر است در کنار ضامنِ آهو سرگردان شدن این سگِ بیچاره را ناجی شدن زیباتر است با همان تیر و کمان چشمِ خود ما را بزن با کمانِ شاه حلّاجی شدن زیباتر است چون کلوخی که به زیر پای تو قیمت گرفت سنگِ نایابِ سرِ تاجی شدن زیباتر است حضرتِ سلطان محبّت کن کلید موزه را تا ببینم با دو چشمم معدنِ فیروزه را بار برمیدارم و تا سرحَدِ جان میبرم با غمت تا آستانِ چشم، باران میبرم بر سرِ هر پشتِبامی پَر زدم، سنگم زدند پس اثاثِ خانهام را کنجِ ایوان میبرم خیرِ امواتم برای زائرانِ بین صحن میروم ادعیّه با یک جلدِ قرآن میبرم از نبات مشهدت سوغات هرجا بردهام مثل این باشد که پیراهن به کنعان میبرم هدیهای قابل ندارم پیشکش سازم فقط دستهای خالیام را پیش سلطان میبرم طفل در آغوشِ آن مادر دمِ بابُالجواد حاجتی بوده که سالِ پیش آقا وعده داد آشنا کن با عطایت این فقیری را که هست پُر زِ باران کن زمینِ این کویری را که هست مستیِ ما پیش تو واجبتر از نان شب است خمرهای از باده کن نان و پنیری را که هست کاسهای هستم که از خاکِ تو معماری شدم نذر سقّاخانه کردم این خمیری را که هست من اهل ایرانم، به این میبالم از آلِ علی روی چشمم جای دادم این سفیری را که هست خلق مشغولِ طواف کعبه، من مشغولِ تو مُستجارِ من نظر کن مُستجیری را که هست ریسهای دارم که با اشکم کلافش میکنم گیسوانت را خودم با شانه صافش میکنم ناله کردم یا رضا، ناله زدی جانم حسین طبق دستور تو صبح و شام میخوانم حسین