گاهی برای مدتی قصد سفر دارم
مهدی رسولیپسندیدن11
بازدید800+
گاهی برای مدتی قصد سفر دارم از بابت آسایش خاطرش مع است در خانه وقتی چند فرزند پسر دارم فرزند ارشد غیرت بابا است او باید بار بزرگی را ز روی دوش بردارد فرزند کوچکتر عصای پیری باباست فرزند بعدی جانشین اوست در خانه حالا حسین است سه تا شمعی که میخواهد در ظلمت شبهای بی حیدر برافروزد با بوسه راهی میکند تا عرش اکبر را اینجا پدر از آخر غصه خبر دارد گاهی همه دور پسر جمع میشوند گاهی همه به دور پدر جمع میشوند اینها که دست و پای علی را گرفتند هشتاد و چهار فاطمه سرجمع میشوند از خمیه آمد بیرون دوباره بچهها دویدن طرفش وقتی میان خمیه نشسته نشستهاند وقتی که میروند دم در جمع میشوند دل کندن از فرزند ارشد کار دشواری است نزد پدر قدری قدن برداشته آهسته میگفتند آه یک قدم مانده است تا معراج بابا دعایم کن دعای تو اثر دارد یا علی مدد این حرفها را با خودش گفت و قدم برداشت پیغمبری از دور دشمن را به شک انداخت آمد جلو کفتار ها ترسان و لرزان از این که کمربند علی را بر کمر دارد انی علی بن الحسین بن علی ای قوم نحن وبیت الله اولی بِنّبی ناگاه از هیبتش پشت تمام کوهها لرزید الله اکبر کیست او این سان جگر دارد اکبر که به میدان رفت و بابا با خودش فکر روزی که کودک تازه راه افتاد را میکرد یاد رسول الله وقتی که کنارش بود با این شباهت ها که او از هر نظر دارد با خداحافظیاش سیل حرم را میبرد راه میرفت و همه چشم ترم را میبرد نفسش ارثیهی فاطمه اما چه کنم دست غم نور چراغ سحرم را میبرد یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش ماه پیشانی آن تاج سرم را میبرد سر آن نیزه که از پهلوی بیرون زد تا دل کینهی لشگر پسرم را میبرد تا که افتاد زمین جرئت هر شمشیری قطعهای از قطعات جگرم را میبرد