کیست که جبریل عشق امده پر بشکند
محسن عرب خالقیپسندیدن1
بازدید4K
کیست که در مدحش از شعر کمر بشکند کیست که جبریلِ عشق آمده پَر بشکند کیست که بازار او بزمِ شِکَر بشکند لحظهی تحویل اوست دور قمر بشکند هیج تعجب مکن کعبه اگر بشکند آمده خاک نجف قیمتِ زر بشکند حرف غزل را مزن، بحر مَطَنطَن بخوان جانِ رجز را بکش، شعر مدوّن بخوان مدح علی را فقط از لب دشمن بخوان حیرت مردان ببین وصف تَهمتَن بخوان مرکب طفلش بگو مردِ یَلافکن بخوان شاه به کوی گداش تاج به سر بشکند بر درِ حیدر بکوب، یکسره هِی در بکوب بر روی این آستان عشق کن و سر بکوب حلقهی این در بگیر مثل پیمبر بکوب نامِ علی را به دل با قلمِ زر بکوب بر روی دُرّ نجف، حضرت حیدر بکوب فاطمه گفته است تا چشم و نظر بشکند آی جماعت نظر بر درِ خیبر کنید ضرب یدالله را خورده و از بر کنید ضربت عباس را چند برابر کنید یا که همه خویش را بندهی قنبر کنید یا که همه در رَوید مقنعه بر سر کنید قبل رجز خوانیاش هرچه سپر بشکند ***** «بدر» يادش مانده آن روزی که میلرزاندیاَش آن رجزهايی که میخواندی و میترساندیاَش ذوالفقارت شکلِ لا با دستهای کوتاه بود لا اله آن روز در دستان اِلّا الله بود حمزه يک چشمش به ميدان چشم ديگر سوی تو تيغ را گم کرده است از سرعت بازوی تو ذوالفقار آنگونه با سرعت به هرکس خورده است مدتی مبهوت مانده تا بفهمد مرده است ***** . از ازل آوازهاش از همه دوران گذشت بر لب کوه آمد و نوح زِ طوفان گذشت گفت علی یوسف و از شب زندان گذشت کرد توسل به او محنت کنعان گذشت جانِ پیمبر شد و آمد و از جان گذشت دوش نبی رفت تا بت به تبر بشکند . گاه نشسته است با میثم خرما فروش گاه شده چاهکَن برزگری سخت کوش گاه کِشَد نیمه شب بارِ یتیمان به دوش بارِ زنی میکشد طعنهی او هم به گوش این که فقط با نمک نان جوین کرده نوش فاطمه از گریهاش وقت سحر بشکند