نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

کربلا، از نفس سوختهام، سوخت حسین به من از کربوبلا سوختنش را دادند (کربلا، کربلا) ****** نرود هیچ زمانی از یاد چوب خونین شدهی ابن زیاد خیزران تا که به لبهایت خورد گفتم ای کاش که زینب میمرد ظاهراً چوب بر آن لب میزد باطناً بر دل زینب میزد نالهها تا به ثریا میرفت خیزران بود که بالا میرفت نظرم داغ شده بود هر سو خواستم چوب بگیرم ز عدو دیدم افسوس که دستم بستهست ریسمان بسته به دست خستهست ***** هم محکم میزدند هم چهل تایی با هم میزدند بمیرم محرم حیدر رو یه عده نامحرم میزدند غلافو میزدند شبیه وحشیها خدایا قاتلای زهرا تو نبخشیها
هنوز نظری ثبت نشده