کجایی ز هر یار یک رنگتر
حاج منصور ارضیپسندیدن10
بازدید6.9K
کجایی ز هر یار یک رنگتر دلم گشته از سنگ هم سنگ تر مرا با غمت کن هماهنگ تر نفس تنگ شد دل از آن تنگ تر به من حق بده که هوایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم دهان تلخ باشد عسل را چه سود نباشیم عاشق غزل را چه سود شما را نبینیم اجل را چه سود فرج خواندن بی عمل را چه سود کجایی تو را مقتدایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم نظر کن من قطره دریا شوم بیا محضرت تا کمر تا شوم بیا سر خوش از صبح فردا شوم دعا کن من از منتظرها شوم لیاقت بده تا دعایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم من محتضر را تو امداد کن خرابم مرا باز آباد کن بیا خیر کن خیر اجداد کن شبی در قنوتت مرا یاد کن اجازه بده تا صدایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم اگرچه گدایم ولی کاهلم گنهکارم و از شما غافلم برای ظهور تو لک زد دلم تو قابل بدان گرچه ناقابلم بگو که چکاری برایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم به قرآن اگر استخاره کنی هوای اذان از مناره کنی تو باید جهان را اداره کنی سر از من اگر یک اشاره کنی زمین را همه کربلایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم شما را به پهلوی مادر قسم به خانه نشینی حیدر قسم به جای جراحات خنجر قسم به خون شهیدان بی سر قسم محال است یک دم رهایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم بیا لشگر گریه آماده است زمان باز دلشوره ام داده است بیا که دلم یاد دلداده است حرم در خطر باز افتاده است چه با غصهی عمّههایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم بیا نان ما بی شما آجر است بیا که ز غم دیدهها پر در است ببین زینبیه ز دشمن پر است همه ترسم از غارت چادر است چگونه از این غم رهایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم بیا که دلم زار و رنجیده است رقیّه تنش باز لرزیده است صداها بلند است و ترسیده است همان که سری در طبق دیده است چه سان رو به شام بلایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم بغل کرد سر را به جای پدر سر شاه را شست با چشم تر به او گفت ای آمده از سفر حلالم کن از خاک ویران توان نیست تا جا به جایت کنم تو رفتی و بی خواب راحت شدم به دنبال سر در سیاحت شدم زبان الکن و بی فصاحت شدم پر از زخم و درد و جراحت شدم مرا پس ببر تا دعایت کنم بیا تا که جان را فدایت کنم